نافرمانی مدنی الکترونیکی در تاریخ
هنر و جمع سپاری در خدمت اعتراض مدرن

۲۴ مه ۲۰۱۴ انریکه پنیا نیتو، پنجاه و هفتمین رئیس‌جمهور مکزیک طبق معمول بعد از اینکه صبحانه خود را در کاخ ریاست جمهوری مجللش میل کرد، تصمیم گرفت سری به ایمیل‌هایش بزند و بعد از آن نگاهی به وب‌سایت ریاست جمهوری بیندازد.

او البته در آن صبح گرم که پنکه سقفی‌اش از خنک کردن اتاق عاجز شده بود، فراموش کرد در یکی از مهم‌ترین روزهای مکزیک است. ارتش رهایی‌بخش ملی زاپاتیستا خواب‌های زیادی برایش دیده بودند. خواب‌هایی که البته همه بدون خشونت و هزینه اما در عین حال هوشمندانه، جمعی و موثر بود.

پنیا نیتو از اعضای حزب انقلابی بنیادین (PRI) دو سال از انتصابش می‌گذشت و همچنان مخالفانی در سراسر کشور داشت که ریاست جمهوری‌اش را با ۳۷ درصد آرا برنمی‌تافتند. حزب او تا قبل از پیروزی بیسنته فوکس در سال ۲۰۰۰ میلادی، به مدت ۷۰ سال قدرت را در مکزیک در دست داشت و به دلیل فساد، تقلب انتخاباتی و بحران‌های اقتصادی متعدد با اعتراضات شدید روبه‌رو بود.

انریکه پنیا نیتو آن صبح نه توانست ایمیل‌های رسمی‌اش را بخواند نه توانست سایت ریاست جمهوری را باز کند. سرور هر دو به کلی از کار افتاده بود.

وضعیت را به مسئول سایت گزارش داد و او چند ساعت بعد با چهره‌ای آشفته و گیج با تلی از برگه‌های پرینت گرفته‌شده نزد آقای رئیس‌جمهور برگشت. در دستانش برگه‌هایی حاوی اطلاعیه رسمی جامعه زاپاتیستا و بخش‌هایی از کتاب دن کیشوت اثر نویسنده اسپانیایی میگل د سروانتس به چشم می‌خورد. این طعنه‌ای گران به رئیس‌جمهور مکزیک بود.

«دن کیشوت» پهلوانی خیالی و بی‌دست ‌و پا بود که خود را شکست‌ناپذیر می‌پنداشت و با اینکه هدفی جز نجات مردم از ظلم و استبداد حاکمان ظالم نداشت اما با نگاه تخیلی‌اش به اطراف، همه چیز را در قالب ابزار جنگی می‌دید و همه در مکزیک می‌دانستند که انریکه پنیا نیتو چقدر شبیه دن کیشوت بود.

مدیر سایت در حقیقت لاگ ارورهای سرور را چاپ کرده بود؛ پیام‌هایی که از طرف مخالفان پنیا نیتو به سرور تزریق و در فایل ارور اضافه شده بود.
انریکه پنیا نیتو آن موقع به یاد روزی افتاد که ریاست جمهوری را از رئیس‌جمهور پیشین فلیپه کالدرون تحویل می‌گرفت و بیرون از ساختمان کنگره علیه او شعار می‌دادند. نافرمانی‌های مدنی مختلفی از ابتدای ریاست جمهوری پنیا نیتو رخ داده بود اما امروز او با شکل جدیدی از نافرمانی مدنی مواجه شد. مخالفتی ساکت، بدون شعار و در عین حال عمیق و دقیق که با استفاده از فناوری‌های جدید هوشمندانه‌تر هم شده بود.

روش نافرمانی ساده و کم‌هزینه بود. کافی بود معترضان در وب‌سایتی که به این منظور راه افتاده بود لاگین کنند تا مرورگر وب‌شان مقدار عظیمی درخواست و ترافیک HTTP به صورت ناشناس از سمت سیستم‌شان به سرور رئیس‌جمهور ارسال شود و لاگ ارور را با خط‌هایی از نوشته دون کیشوت، اطلاعیه رسمی جامعه زاپاتیستا و هنر انتقادی جمعی دوباره نویسی شود. این کار یک مدل ای گرافیتی (e Graffiti) هم بود.

(بیشتر…)

درباره برخورد دو قطار و نگاه ما به اتفاق
ما همه یک روز فکر کردیم چراغ از برودت هوا قرمز مانده!

بیش از ۴۰ نفر به خاطر برخورد دو قطار مسافربری جان باختند و عده بیشتری زخمی شدند.

اتفاق به اندازه کافی تلخ و گزنده است من قصد ندارم مقصران این ماجرا را تطهیر کنم یا اتفاق را پیش پا افتاده و سطحی جلوه دهم. حرف من همان است که در تیتر آمده است. احتمالا خود ما هم یک روز از خواب بیدار شدیم، به محل کارمان رفتیم، مشغول کارمان شدیم، حوصله‌مان سر رفته، چند فحش زیر لب دادیم و کاری را سرسری انجام دادیم. آخرش هم یا از نتیجه حاصل از اشتباه قصر در رفتیم یا با چند عذرخواهی و «اشتباه کردم» جان سالم به در بردیم، اگر هم خیلی بد شانس بودیم، در بدترین حالت از کارمان اخراج شدیم.

آن روز هم برای مسئول خط مثل روزمرگی خیلی از ما بود. حتما با خودش فکر کرده چند سال است که چشمش به مسیر حرکت قطارها خشک شده و تمام عمرش صرف پاییدن و نگرانی از اتفاقی شده که هیچ وقت نیفتاده. با خودش فکر کرده تا کی قرار است این کار خسته کننده و تکراری را ادامه دهد. همان موقع که یکی از چراغ‌ها قرمز شده حتما با خودش فکر کرده مگر در تمام این سال‌ها چندبار قطاری در این خط تصادف کرده، لابد همان وقت آمار سوانح ریلی را در ذهنش مرور کرده و مثل خیلی از ماها که در روز فکر می‌کنیم «حتما اشتباهی شده» یا «نرم‌افزار اشتباه کرده» او هم همین خیال به سرش زده. چراغ را چک می‌کرد؟ در آن سرما چه کسی حالش را دارد برود بیرون و چراغ را چک کند؟ می‌بینید این‌ها همه خود ما هستیم.

هوا آلوده می‌شود؟ مثل همیشه با ماشین شخصی می‌رویم سر کار و پیش خودمان فکر می‌کنیم «کی حال داره تو این سرما بدون ماشین بره بیرون» یا «حالا یه ماشین که چیزی نمی‌شه.» یا رئیس کارخانه سیمان وقتی آمار کشته شدگان بر اثر آلودگی هوا را می‌خواند پیش خودش فکر می‌کند «کارخونه رو یه روز بخوابونم که چی شه؟ کی ضررش رو میده؟» او هم یکی از عاملان کشته شدن افراد بود اما هیچ کس نمی‌گوید باید وظیفه‌اش را درست انجام می‌داد چون عادت کرده‌ایم به تمام اتفاقات با یک رویکرد نگاه کنیم.

امروز وقتی درباره برخورد قطارها در جمع حرف زدم و خواستم همین رویکرد را داشته باشم (یعنی بگویم می‌شود طور دیگری هم به ماجرا نگاه کرد) همه سینه سپر کردند و مسئول خط را متهم ردیف اول نامیدند، نمی‌گویم مقصر نبوده اما همه ما می‌توانستیم جای او باشیم و عامل کشته شدن ده ها نفر. بعضی ها در بحث امروز می‌گفتند «باید حواسش رو جمع می‌کرد و کارش رو درست انجام می‌داد» حتی گاهی بهتر خودمان را از واقعه کنار می‌کشیم که «کار اون خیلی مهم‌تره و مسئول جون آدم‌هاست».

می‌خواهم بگویم این اتفاق هرچقدر هم که تلخ باشد، عجیب و غیر قابل پیش بینی نیست. همه ما یک روز پیش خودمان گفتیم «حالا ایشالا این دفعه که چیزی نمی‌شه».

همه‌مان یک روز فکر کردیم چراغ از برودت هوا قرمز مانده است.

درباره فیلم into wild و افزایش میلم به وحش

وقتی فیلم Into Wild را دیدم آن را مانند تجربه غریب و گمشده‌ای یافتم که باید هرچه زودتر به قلبش می‌زدم.

پسری که یک روز تمام دار و ندارش را رها می‌کند تا به اصالت خودش برگردد. برای همین پیش از آنکه پایش به دانشگاه برسد بدون هیچ داشته‌ای به طبیعت می‌رود و باقی عمر خودش را جدا از جامعه در آنجا زندگی می‌کند.

برای من که طبیعت را مادر اصلی انسان می‌دانم این سفر در حقیقت بازگشت به اصالت انسانی خویش است. طبیعت و تنهایی اجازه می‌دهد بار دیگر به خود رجوع کنیم و در آنجا به دنبال آن چیزی بگردیم که احتمالا در زندگی مدرن روزمره گم شده است.

این روزها که با وبلاگ سبک‌تر آشنا شده‌ام و سه نویسنده‌اش را در اینستاگرام دنبال می‌کنم دوباره یاد فیلم Into wild افتادم و دلم برای شیرجه در اتفاقات پیش‌بینی نشده آن هم در رویارویی با طبیعت لک زده است. وبلاگ سبک‌تر حاصل تلاش سه دختر است که سفر و زندگی سیال را خیلی ساده‌تر و رهاتر از چیزی که ما داریم؛ تجربه کرده‌اند. بدون برنامه روزانه و بدون پول زیاد و بیشتر با کمک ماشین‌های عبوری و خانه دیگران سفرهای زیادی را تجربه کرده‌اند. آنها غول خوابیده درونم را دوباره قلقلک دادند که با وجود تمام نگرانی‌ها برای شش ماه دیگر دست به یک تجربه جدید از سفر بزنم.

پی‌نوشت: دومین سفر کوله‌ایم هم ناموفق بود. آوارگی و بی تکلیفی را دوست نداشتم. ترجیح می‌دادم ذهنم از اینکه «شب کجا بخوابم» یا «چطور برگردم» راحت باشد و به چیزهای «مهم‌تری» فکر کنم. گاهی فکر می‌کنم شاید من برای همین زندگی ماشینی ساخته شده‌ام روزگاری که برتری در اینکه چند کتاب خواندیم و در طول روز چقدر کار کردیم خلاصه می‌شود.

پی‌نوشت۲: حتی به این نتیجه رسیدم که وبلاگ سبک‌تر صادقانه نمی‌نویسد. سعی دارد سفر را شیرین‌تر از چیزی که واقعا وجود دارد توصیف کند.

چگونه واژه ملی دست‌آویز پوشاندن اشتباهات ما می‌شود
ملی بدون ملت

واژه «ملی» از وقتی که ما به ظواهر ملی بودن حساس شدیم واژه ارزشمندی برایمان شد. آن را به همه چیز چسباندیم بلکه کمی غیرت ملی‌مان بجوشد و به این بهانه برای همایش‌ها و پروژ‌های آنچنانی پول دریافت کنیم. پروژه‌هایی که گاهی هیچ توجیه اقتصادی نداشت اما به بهانه «ملی» بودن می‌توانست هم رسانه‌ها و هم هزینه‌ها را توجیه کند.

اگر از «خودرو ملی» و «ماهواره ملی» و غیره بگذریم، این اتفاق در حوزه فناوری اطلاعات هم کم رخ نداد؛ از پروژه بزرگی به نام «اینترنت ملی» گرفته (که حتی بعد از آنکه نامش تغییر کرد و آن را به اسم معقول‌تر «شبکه ملی اطلاعات» صدا زدند، باز واژه «ملی» را از آن برنداشتند) تا پروژه‌های دیگری مانند سیستم‌عامل ملی که هنوز کسی نمی‌داند سرانجامش چه شد.

بعدها که این کلمه بی اثر شد واژه جدید «بومی» جایش را گرفت.  حالا «جویشگر بومی» یا  «محتوای بومی» و اکنون «شبکه اجتماعی بومی» نام‌هایی هستند که این روزها می‌شنویم. چند وقت پیش از پروژه‌ای به نام «درگاه جامع شبکه‌های اجتماعی برخط» رونمایی شد.

در حقیقت یک نرم‌افزار شبکه اجتماعی متن‌باز بود که حتی پیش از این به زبان فارسی هم ترجمه شده بود. یعنی دوستان این بار حتی زحمت فارسی سازی نرم‌افزار را هم به خود نداده بودند.  پروژه به سفارش سازمان فناوری اطلاعات توسط دانشگاه شریف تهیه شد اما  نگاهی به بازخورد کاربران در روز افتتاحیه کافی بود  تا ببینیم تمام مشکلات پیشین مبنی بر بی‌اعتمادی و تمسخر همچنان وجود دارد. حتی یک نفر هم به این پروژه روی خوش نشان نداد.

من در آن افتتاحیه از رئیس سازمان فناوری اطلاعات  پرسیدم که چرا چنین پروژه‌ای راه‌اندازی شد و اصلا چه نیازی به آن وجود داشت. گفتم اصولاً اگر شرکتی مدل کسب و کار منطقی و سوددهی را پیاده کرده باشد که در آن نیازی به شبکه اجتماعی حس کند، حتماً خودش نرم‌افزار آکسول را به عنوان یکی از گزینه‌ها در نظر می‌گیرد اما اینکه دولت با بودجه دولتی اساس کار خود را روی چنین نرم‌افزاری بگذارد حاصل چیزی شبیه سیستم‌عامل ملی یا دیگر پروژه‌های بومی و ملی می‌شود که بارها اسم‌شان را شنیده‌ایم.

در همین مراسم فردی بود که سال‌ها روی شبکه اجتماعی خودش کار کرده بود و حالا از طرفداری یک‌جانبه دولت ناراحت شده و در طول مراسم دائماً از این می‌گفت که چطور همین پروژه به اصطلاح «ملی»، قراردادش را با شهرداری تحت تاثیر قرار داده است.

حالا این وسط پای حریم خصوصی هم وسط کشیده می‌شود و مردمی که بیش از آنکه از نبود حریم خصوصی واهمه داشته باشند از ورود دولت به حریم خصوصی می‌ترسند.

شاید راه‌حل بومی‌سازی بیش از فشار دولت این باشد که رها کند! بگذارد شبکه‌های اجتماعی و نرم‌افزارهای ارتباطی از دل مردم برای مردم به وجود آید نه از دل دولت برای مردم.

مسیرهای موفق گذشته همیشه می‌تواند چراغ راه آینده باشد. بزرگ‌ترین دانشنامه آنلاین فارسی، بدون به دوش کشیدن پسوند «ملی» و کمک دولت با تلاش مردم فارسی زبان نوشته و اکنون هفتمین دانشنامه بزرگ جهان به شمار می‌رود.

بازنویسی یادداشت پیوست ۳۹

آیا متن‌باز ترسناک است؟

نوشته شده برای پیوست ۳۸

ماه گذشته دبیر شورای عالی فضای مجازی در اظهار نظری یکی از دلایل راحتی نفوذ به حریم خصوصی در تلگرام را متن‌باز بودن آن بیان کرد. چنین اظهارنظرهایی درباره اپن‌سورس را حتی پیش از این هم شنیده بودیم. استدلال رایج این است که چون کد نرم‌افزارهای متن‌باز و آزاد در اختیار همه قرار دارد پس هرکس می‌تواند آن‌ها را مشاهده کند و راه‌های نفوذ به سیستم باز است.

چنین خطری همان قدر با عقل و منطق سازگار است که بگویید چون در فضای خارج از خانه احتمال حضور قاتل وجود دارد پس هرگز از خانه خارج نشویم. ماندن در خانه شاید ما را از قاتل‌های احتمالی امن نگه دارد اما ما را به بسیاری از خطرهای دیگر آسیب‌پذیرتر می‌کند. ممکن است با یک سرما خوردگی ساده یا عفونت بمیریم، ممکن است مسائل ایمنی که سال‌هاست رعایت می‌شود و ما از آن خبر نداریم جان ما را تهدید کند و اینها همه به خاطر این است که ما صورت مسئله را اشتباه تعریف کردیم. ترس از کشته شدن توسط یک قاتل به خاطر خروج از خانه، به یک دلیل ساده اشتباه است؛ اینکه همیشه و در تمام جوامع آدم‌های خوب بیشتر از آدم‌های بد بوده‌اند.

همین مسئله درباره چشم‌هایی که ناظر کدهای نرم‌افزار آزاد هستند هم صدق می‌کند. پیش از آنکه یک نفوذگر از حفره نرم‌افزار متن باز سوء استفاده کند به احتمال خیلی زیاد چشم‌های افرادی که به آن نرم‌افزار عشق می‌ورزند و روزانه از امکانات آن استفاده می‌کنند، حفره امنیتی را گزارش داده و مسئله توسط هزاران برنامه‌نویس آماده در سراسر دنیا حل می‌شود.

اتفاقی که در نرم‌افزارهای کد بسته می‌افتد به مراتب بدتر است. یعنی گاهی حفره‌هایی پیدا می‌شود که برای سال‌ها وجود داشته و معلوم نیست چند نفر از آن سوء استفاده کرده‌اند و چون افراد کمی به منبع دسترسی داشته‌اند این مسئله جز برای نفوذگران برای بقیه خیلی دیر فاش شده است.

روی برگرداندن از نرم‌افزار آزاد مانند رفتن به غار تنهایی، بیش از آنکه صنعت فناوری اطلاعات ما را در حس استقلال غوطه ور کند آن را به کوچکترین حملاتی آسیب پذیر می‌کند. نتیجه این می‌شود که یک تیم ساده از هکرها به راحتی می‌توانند در سیستم‌های مدیریت محتوایی که برای وب‌سایت‌های ایرانی نوشته شده نفوذ کنند و به صدر اخبار بیایند. حال آنکه همین سایت‌های دولتی اگر به جای اختراع دوباره چرخ به سیستم‌های متن‌بازی مانند وردپرس یا دروپال اعتماد کرده و بستر خود را گسترش داده بودند، با هزینه‌ای به مراتب کمتر، سامانه‌ای داشتند که سال‌ها تحت حملات شدید مقاوم شده و کدهایش در برابر دیدگان میلیون‌ها برنامه‌نویسی قرار داشت که آن پروژه آزاد از نون شب برایشان با ارزش‌تر بود. انسان متمدن همیشه برای پیش‌رفت پا روی شانه گذشتگان گذاشته است.

درباره سیستم گلستان یکی از عجیب‌ترین مخلوقات نرم‌افزاری بشر
سیستم گلستان و قداست دور باطل

اصولاً در ایران «سیستم» نام مقدسی است. می‌توان تمام کاسه کوزه‌ها را سر «سیستم» شکاند. اکثر اوقات قطع است، گاهی «بازی درمی‌آورد»، گاهی برای ساده‌ترین تغییرات دسترسی نمی‌دهد، مانند ماجرای ایرانسل گاهی در یک روز بیشتر از یک کار را نمی‌تواند انجام دهد و خلاصه به اندازه پیچیده‌ترین هوش‌های مصنوعی که هیچ، به اندازه یک هوش بشری می‌فهمد و فرمان می‌دهد و یک سازمان را کنترل می‌کند. آدم‌ها درگیر سیستم‌هایی می‌شوند که خودشان طراحی کرده‌اند. کارها به خاطر هماهنگ نبودن با این سیستم‌ها عقب می‌افتد و در کل شرایط طوری می‌شود که سیستم‌های رایانه‌ای ما را کنترل می‌کنند نه ما سیستم‌ها را. نام سامانه‌ای که در دانشگاه ما و چند دانشگاه سراسری دیگر استفاده می‌شد،  سیستم گلستان بود؛ یکی از عجیب‌ترین مخلوقات نرم‌افزاری بشر.

اولین بار پنج سال پیش که خواستم برای ثبت‌نام با فایرفاکس واردش شوم، موفق نشدم. بیچاره درخواستش واضح بود، تنها با اینترنت اکسپلورر آن هم نسخه ۶ باز می‌شد. هنوز هم وضعش همین است هرچند ظاهرا هم خودشان نمی‌دانند که با نسخه‌های بالاتر اکسپلورر هم کار می‌کند. (هنگام نوشتن این متن به صفحه‌ای در سایت مایکروسافت برخوردم که در آن برای پایان اینترنت اکسپلورر ۶، فرزند کهنسال خود، روزشماری می‌کرد. دیگر او هم از زنده بودن این فرزند به ستوه آمده است.)

روز ثبت‌نام سه چهار صفحه راهنما داده بودند تا کار با این نرم‌افزار را یاد بگیریم. با این حال هر کس پای رایانه‌ها می‌نشست نمی‌دانست با آن همه منو و گزینه چطور برخورد کند. گاهی گیج و منگ بقیه را نگاه می‌کردند و سعی می‌کردند از روی دست کناری ایده بگیرند گاهی هم آنقدر صفحه را بالا پایین می‌کرد تا جایی که به آن نیاز داشت را پیدا می‌کرد. برای همین فرآیندی که باید در پنج دقیقه انجام می‌شد بیش از ۴۵ دقیقه به طول انجامید.

بدون اغراق دقیقاً دو سال طول کشید تا فهمیدم سیستم گلستان چطور کار می‌کند. این سیستم پر از فیلدها و منوهایی است که هیچ کاربردی ندارد و پر از بخش‌هایی است که اصلا در سطح دسترسی شما نیست اما شما آن‌ها را می‌بینید یا بخش‌هایی دارد که دیگر این روزها به کار نمی‌آید اما هنوز کسی زحمت حذفش را به خود نداده است. مثلاً برای دیدن درس‌های ارائه‌شده در ترم جاری بیش از ۶۰ فیلد مقابل‌تان قرار می‌گیرد که البته با پر کردن سه چهار مورد از آنها می‌توانید تا نزدیکی هدف‌تان برسید، یعنی لیست تمام درس‌های این ترم را ببینید و برای مشاهده چیزی که دقیقاً دنبالش هستید، خودتان دستی لیست را بالا و پایین کنید.

این سیستم گلستان امنیت بالایی دارد. مثلاً هر دو هفته اصرار دارد همه پسوردشان را عوض کنند. البته توان پذیرش هر پسوردی را ندارد. یک بار سعی کردم با استفاده از حروف بزرگ و کوچک و علامات، یک رمز پیچیده به آن بدهم تا خیالم از بابت امنیتش راحت شود. پسورد جدید همان و از دست رفتن امکان ورود همان. سرانجام مجبور شدم به آموزش مراجعه و پسوردم را «ریست» کنم.

در سیستم گلستان فرآیندی وجود دارد به نام «ثبت‌نام اینترنتی» که البته هیچ وقت به انتهای این فرآیند که «ثبت‌نام» باشد، نمی‌رسید. بیشتر برای خالی نبودن عریضه است. به یاد ندارم ترمی بوده باشد که من بدون نیاز به مراجعه حضوری واحدهایم را برداشته و با خیال راحت ثبت‌نام کرده باشم. بارها پشت اتاق مدیر گروه می‌ایستادیم یا در آموزش صف می‌کشیدیم تا ثبت‌نامی را که پیش از این اینترنتی و به صورت ناقص انجام دادیم، تمام کنیم و واحدهای اضافه را با موفقیت برداریم.

در دانشگاه امیرکبیر وضعیت اسف‌بارتر بود. بار اولی که در روزهای ثبت‌نام وارد سایت دانشکده شدم، خود را میان کامپیوترهای روشنی یافتم که هیچ ‌کس پشت‌شان نبود اما با سرعت بالایی کارهایی در پورتال ثبت‌نام انجام می‌دادند. سیستم آن‌ها بی منطق‌تر از گلستان بود. انتخاب واحد گاهی از تالار بورس هم به ثانیه‌ها وابسته‌تر می‌شد. آنجا با افزونه iMacros for Firefox کار تکراری حرکت بین گزینه‌ها و انتخاب واحد را اتوماتیک انجام می‌دادند. این قطعه کد آن‌قدر برای برداشتن درس تلاش می‌کرد تا به محض اینکه کسی درس را حذف کرد و یک ظرفیت خالی شد، آن را به سرعت بردارد.

مدتی در بخش فناوری اطلاعات شرکت سایپایدک کارآموز بودم. این شرکت بخشی داشت به نام «طراحی فرآیندها و سیستم» با اینکه در اداره فناوری اطلاعات بود اما افرادی که آنجا کار می‌کردند هیچ سررشته‌ای از کامپیوتر نداشتند. کارشان در کل طراحی یک فرآیند بود؛ اینکه فرد چطور وارد یک گردش کاری شود و چطور بعد از رسیدن به هدفش از آن خارج شود. این دقیقا چیزی است که در طراحی سامانه‌های پیچیده کامپیوتری معمولاً فراموش می‌شود. خواستم بگویم طراحی فرآیند در ایران هم وجود دارد و چیز غریبه‌ای نیست اما نمی‌دانم شاید در بعضی مراکز به کلی فراموش شده شاید هم طبق معمول هست و ما فقط نامش را یدک می‌کشیم. تمام مشکلاتی که در کارهای اداری با آنها برخورد می‌کنید همه‌ به خاطر طراحان فرآیندی است که این سیستم الکترونیکی آنجا را طراحی کرده‌اند و متوجه نیازها و دورهای باطلش نشده‌اند.

بازنویسی رنجنامه پیوست ۲۹

کلاف‌های سردرگم هوشمندسازی یک مدرسه
آقای مدیر یک مدرسه هوشمند می‌خواهد

وقتی آقای مدیر تصمیم گرفت در یک اقدام ناگهانی دبیرستانش را هوشمند کند می‌دانستم که خودش هم هیچ چیز زیادی از کاری که می‌خواهد انجام دهد، نمی‌داند. با این حال کار را مشاوره برای راه‌اندازی مدرسه هوشمند را به خاطر نوستالژی دوران تحصیل پذیرفتم.

نمی‌دانم چشم و هم چشمی بود یا چه؛ اما پایه راهنمایی مجموعه (با مدیریتی جدا) در یک اقدام فوریتی تبدیل به مدرسه هوشمند شده بود و این موضوع آقای مدیر را حسابی به فکر انداخته بود. هوشمندی‌شان هم این بود که تمام بچه‌ها لپ‌تاپ داشتند، استاد درس را روی تخته هوشمند ارائه می‌کرد و همه تکالیف‌شان را روی فلش می‌ریختند و هر روز صبح آن را داخل جعبه‌هایی که در راهرو نصب شده بود می‌انداختند. وقتی برای اولین بار این صحنه‌ها را دیدم حس کردم وارد سیاره‌ای دیگر شده‌ام کاملا متفاوت با زمان تحصیل بسیاری از ما؛ یکی از همان پرش‌های فناورانه که در ایران بسیار رایج است و عرضه بدون تقاضا انجام می‌شود.

در آن مدرسه آقای مدیر تنها کسی بود که به مدرسه هوشمند علاقه داشت. شاید این مساله را یک اتفاق فرخنده و باکلاس به حساب می‌آورد شاید هم واقعا چیزهایی در سر می‌پروراند. برنامه جامعی هم برای حرکت مدرسه به سمت هوشمندسازی نوشته بودند و در قدم نخست قرار بر این بود که حضور و غیاب را به صورت اینترنتی و بر بستر نرم‌افزاری بومی به نام «مدبر» انجام دهند. بگذریم که هیچ چیز در آن نرم‌افزار سر جایش نبود. با آنکه رابط معقولی داشت اما مشخص بود بدون هیچ آزمون و خطایی در عرض مدت کمی نوشته شده است. اسامی و مشخصات کارکنان و دانش‌آموزان پیش از این از سیستم قبلی وارد شده بود اما سطح دسترسی‌ها و گذرواژه‌ها بسیار آشفته بود.

تصور کنید وارد یک سازمان کاملاً سنتی می‌شوید که هیچ‌ کس هنوز به درستی نمی‌داند چطور از یک رایانه استفاده کند و حالا بخواهید در چند هفته اصلی‌ترین امور سازمان را رایانه‌ای کنید. برای همین تا هفته‌ها پاسخگوی کوچک‌ترین مشکلاتی بودم که ممکن بود به وجود بیاید. در این حد که کسی با کیبورد فارسی رمزش را اشتباه می‌زد یا یک منوی ساده را نمی‌توانست پیدا کند. باید نفر به نفر می‌رفتم و درباره سایت و نحوه ورود به آن و استفاده از آن توضیح می‌دادم.

بعد از مکانیزه کردن حضور و غیاب تصمیم گرفتند بچه‌ها را وادار به ثبت ساعات مطالعات خود در سایت کنند. استقبال بسیار کم بود. مشاوران هر پایه از اینکه بچه‌ها وقت‌شان را صرف اینترنت کنند ناراضی بودند و می‌گفتند این کار به درس‌شان لطمه می‌زند.

بعد از نصب چندین اطلاعیه و فشار مدیر بر مشاوران دیگر حتی اگر در خانه هم به اینترنت دسترسی نداشتند در مدرسه موظف بودند ساعات خود را وارد کنند. اما دقیقاً برای چه؟ هیچ ‌کس نمی‌دانست چرا به جای اینکه افراد این ساعات را در برگه وارد کنند باید طی یک تغییر ناگهانی آنها را از طریق اینترنت در سایت ثبت کنند. هیچ کس علتش را نمی‌دانست اما مجبور بود انجامش دهد. من هم خیلی سعی کردم روی تفکر آقای مدیر تاثیر بگذارم و او را از این کار منصرف کنم اما علاقه‌اش به اینترنتی کردن کارها از کنترل خارج شده بود.

دردسرهای هرروزه پسورد و قفل شدن حساب‌ها پایان نداشت. بعد از سه ماه بچه‌ها کم‌کم یاد گرفتند چطور از سایت استفاده کنند و اوضاع بهتر شد اما بعد از مدتی تب و هیجان اولیه خوابید و حتی آقای مدیر هم این کار را به کلی فراموش کرد.

وقتی این پروژه فراموش شد آقای مدیر نسبت به وضعیت سایت مدرسه ابراز نارضایتی کرد و خواست کمی محتوا رویش بگذارم. به قول خودش «آن را از این وضعیت کنونی درآورم». سعی کردم در یک حرکت انقلابی تا جایی که سیستم سایت‌ساز «نما» اجازه می‌داد وضعیت را دگرگون کنم. اول با استفاده از نشان دبیرستان و رنگ لوگو، یک هویت بصری ثابت برای سایت انتخاب کردم و اصرار کردم به خاطر پاییز و محرم و جشن و مناسب‌های دیگر مثل گذشته کل قالب را دگرگون نکنند. بخش‌های بی‌مورد مثل آب و هوا و تقویم و لینک سایت‌های نامرتبط  سیاسی و اسلایدشو فصول و مناسبت‌ها را که در سایت‌های ایرانی رایج است، حذف کردم. کمی هم محتوا درباره انواع سایت‌های آموزش الکترونیکی رویش گذاشتم تا آقای مدیر آرام بگیرد و البته راضی بودم که تا همین حد هم توانستم سایت را به سمت ظاهر و محتوای حرفه‌ای مرتبط با آموزش ببرم.

بعد از این ناگهان به فکر آقای مدیر رسید که یک محل مناسب برای گفت‌وگوی دانش‌آموزان و معلم‌ها درست کنیم. خوشبختانه سایت از قابلیت فروم پشتیبانی می‌کرد و در عرض چند ثانیه این ویژگی را به سایت اضافه کردم. حالا کافی بود بچه‌ها با نام کاربری و پسوردشان وارد این بخش شوند. بعدها فهمیدم که اکانت‌های سایت نما با سیستم «مدبر» مشکل دارد و تغییر هر کدام منجر به تغییر دیگری می‌شود و ریست یکی منجر به ریست هر دو. سیستم‌های ایرانی گاهی این قدر بی اساس می‌شوند.

اما مساله اینها نبود؛ وقتی تمام کارهای فنی و ظاهری انجام شد چند مشکل تازه به وجود آمد. اول اینکه معلم‌ها حوصله، وقت یا انگیزه کافی برای اینکه خارج از فضای کلاس و مدرسه به دانش‌آموزان پاسخ دهند، نداشتند.  دوم اینکه مدرسه هنوز اینترنت قابل قبولی نداشت و می‌خواست به سمت هوشمندسازی برود. اکثرا برای باز شدن صفحه اصلی سایت باید بی اغراق ده دقیقه منتظر می‌ماندم و دانش‌آموزان هم به اینترنت دسترسی نداشتند.

روزهای آخر کارم طی جلسه‌ای بخشنامه آموزش و پرورش را دیدم. بخشنامه در سه فاز توصیف شده بود. حساب‌شده و منطقی به نظر می‌آمد. میزان کامپیوتر‌ها و ابعاد سایت مدرسه به مرور افزایش می‌یافت اما یک چیز بسیار عجیب بود. در بخشنامه مدرسه هوشمند روبه‌روی ردیف «متوسط زمان جست‌وجوی منابع علمی روی اینترنت و اینترانت توسط دانش‌آموزان در هفته» پیش‌بینی شده بود در فاز نخست پنج دقیقه، در فاز دوم هفت دقیقه و در فاز سوم که بعد از 10 سال به دست می‌آمد، ۱۰ دقیقه باید به اینترنت دسترسی داشته باشند. این کلید تمام مشکلات بود؛ یعنی نگاه اشتباهی که به صورت کلان به وجود آمده بود. با این حساب شاید مهم‌ترین هدف هوشمندسازی که دسترسی به محتوای غنی و بیشتر بود، به کلی از یاد می‌رفت.

مدرسه هوشمند

این کلاف پیچیده چند سر داشت: مدیری که دوست داشت یک مدرسه هوشمند داشته باشد، معلم‌هایی که برای تولید محتوا روی این بستر حوصله نداشتند، محتوایی که اصلاً وجود نداشت و معدود شرکت‌هایی که در این زمینه کار کرده بودند هم کیفیت کافی را نداشتند، مشاورانی که نمی‌خواستند دانش‌آموزان به اینترنت دسترسی داشته باشند و وزارت آموزش و پرورشی که هنوز به جهان نامتنهاهی اینترنت در رشد آگاهی و دانش باور نداشت.

بازنویسی رنجنامه پیوست ۳۱