مدیر محصول در ایران به زبان خیلی ساده

خیلی از مفاهیم هر چقدر هم که تعریف‌ها و استانداردهای مشخصی داشته باشند در عمل و در شرایط مکانی مختلف معنی مختلفی پیدا می‌کنند. مدیریت محصول هم از آن جنس سمت‌هایی است که در هر جای دنیا به شکل مختلفی تعریف می‌شوند. ماجراجویی‌هایم در طی این مدت در شرکت‌های مختلف به عنوان مدیر محصول و مطالعات این مدتم، من را به درک عمیقی در رابطه با جایگاه این سمت در ایران رساند.

مدیریت محصول چیست؟

نقش مدیر محصول از آنجایی باب شد که شرکت‌ها محصولات مختلفی را عرضه می‌کردند و برای اینکه مدیرعامل نمی‌توانست بر روی تمام محصولات شرکت تمرکز کند هر بخش به صورت مجزا صاحب مدیر محصول خود شد. به خاطر همین هم هست که مدیر محصول را مدیرعامل کوچک سازمان می‌دانند که در حقیقت صفر تا صد مدیریت آن محصول خاص را بر عهده دارد.

به طور کلی اختیارات و توانایی‌های مدیر محصول در آن محصول خاص با اختیارات مدیرعامل برای کل مجموعه تناسب دارد. هرچند در ایران به اشتباه این طور جا افتاده که مدیر محصول را «پیگیری کننده» درخواست‌های سازمان می‌دانند. یعنی مدیرعامل و هئیت مدیره و سایر مدیران ایده‌های محصولی خودشان را اعلام می‌کنند و انتظار دارند مدیرمحصول برای اجرای آن‌ها زمان بندی‌اش را تعیین کند. در حقیقت به مدیر محصول به چشم یک «مدیر پروژه» که شدن یا نشدن ایده‌ها از دید فنی و زمان بندی تحویل ایده‌ها را اعلام می‌کند نگاه می‌شود.

تفاوت مدیر محصول Product manager با مالک محصول Product Owner در چیست؟

مدیر محصول یک نقش شناور است که در سازمان‌های مختلف تعاریف و وظایف متفاوتی دارد. مثل مدیر داخلی که در یک سازمان باید کارهای ساختمانی را هم پیگیری کند و در سازمان دیگر مسئول نیازمندی‌های انسانی و تجهیزاتی است. در مقابل اما مالک محصول نقشی استاندارد و با تعاریف بین المللی که در متودولوژی اسکرام با جزئیات تعریف شده و مشخص است چه کارهایی در حیطه وظایفش است و چه کارهایی خارج از حوزه کاری اش است.

برای مدیریت محصول چه مهارت‌هایی نیاز داریم؟

مدیریت محصول یک نقش چند جانبه است. هرچه اطلاعات و دانش شما وسیع‌تر باشد نقش موثرتری می‌توانید در این زمینه داشته باشید. در حقیقت مدیریت محصول دانشی نیست که بتوان طی یکی دو سال بدون تجربه قبلی کسب کرد هرچند در ایران افراد زیادی در بدو ورود به بازار کار یا با تجربه کمی به این سمت می‌رسند اما از آنجایی که این سمت پیش برنده سازمان است یک مدیر محصول کم تجربه دنباله رو سازمان می‌شود و نمی‌تواند جهت گیری‌های مورد نیاز را به سازمان بدهد.

معمولا افراد T شکل مدیر محصول‌های بهتری هستند. کسانی که در حوزه‌های گسترده‌ای کم می‌دانند و در یک حوزه متخصص هستند. این افراد در برابر I شکل‌ها که در یک حوزه بسیار متخصص هستند کارایی بهتری دارند.

بیشتر بخوانید: هفت مهارت ساده ولی هوشمندانه برای کسب تسلط در ایفای نقش یک مدیر محصول

چطور مدیر محصول شویم؟

برای مدیر محصول شدن پیشنهاد می‌کنم حداقل ۵ سال در صنعتی مشخص، در سمت‌های متفاوت کار کنید. گاهی یک مدیر محصول یک برنامه نویس خوب بوده که به مسائل کسب و کار و مارکتینگ هم علاقه مند شده است. گاهی یک «بیزینس من» خوب بوده است که زبان صحبت با برنامه‌نویس و تیم مهندسی را هم یاد گرفته و با آن‌ها هم کلام شده است. برای موثر بودن در این سمت لازم است که پیش از آن در حوزه‌های توسعه کسب و کار، بازاریابی، روابط عمومی، محتوا، برند سازی، مدیریت منابع انسانی، توسعه محصول و برنامه‌نویسی تجربه و مهارت خوبی داشته باشید.

در نهایت هنگامی که به عنوان مدیر محصول یا مالک محصول شروع به کار می‌کنید بینش عمیق و دور نگری شما تیم را از بحران‌ها و مسیرهای اشتباه نجات می‌دهد. از طرفی دیگر مهارت‌های نرم و ارتباطی هم یکی از مهمترین برگ برنده‌های شماست. هرچند مدیریت آدم‌ها با اسکرام مستر انجام می‌شود اما مهارت‌های نرم شما به ارتباط بهتر با ذی‌نفعان و تیم مهندسی کمک می‌کند.

بیشتر بخوانید: مقدمه ای بر مدیریت محصول، وظایف و مهارت‌های یک مدیر محصول

آیا برای مدیریت محصول شدن باید مدرک و دوره خاصی را گذراند؟

برای مدیریت محصولی دوره‌های زیادی در اینترنت موجود است اما تمام اونها فقط شما را یک کارشناس محصول می‌کنند. برای اینکه یک مدیر محصول خوب شوید باید گسترده و پر تجربه باشید.

همین طور مدارکی مثل اسکرام و مدیریت پروژه احتمالا تا حدود کمی به شما کمک کنند تا ذهن طبقه بندی شده‌تری داشته باشید و تجربه و دانش‌تان را در مسیر استانداردی به کار بگیرد. سایت Scrum.org مدارکی در رابطه با مالکیت محصول PSPO یا در زمینه رهبری چابک یا PAL دارد.

حقوق یک مدیر محصول چقدر است؟

نقش مدیریت محصولی به خاطر اینکه تصمیم ساز و استراتژیک است و ممکن است در صورت اشتباه سازمان یا آن خط محصولی را به کل از بین ببرد بسیار حیاتی و پر مسئولیت است و به طبع حقوق بیشتری هم دارد. در حال حاضر به خاطر شفاف نبودن حقوق در ایران رنج حقوقی این نقش بسیار گسترده است با این حال می‌توان گفت به عنوان PO می‌توانید بین ۵ تا ۹ میلیون تومان در سازمان‌های خوب حقوق داشته باشید و به عنوان PM (با این فرض که مدیر محصول تصمیم‌ساز تر است و استراتژی اصلی محصول و مدیریت تیم را انجام می‌دهد) احتمالا بین ۱۰ تا ۲۰ میلیون تومان حقوق خواهید داشت. طبعا این بازه زیاد از شناوری این نقش حاصل می‌شود.

چه زمانی برای استخدام یک مدیر محصول مناسب است؟

اگر صاحب یک استارتاپ هستید نظر شخصی و تجربی من این است که بعد از جذب سرمایه بیش از ۱ میلیارد تومان لازم است که ساختار شرکت‌تان را به درستی بچینید. به نظر من اشتباهی که ممکن است به دامش بیفتید این است که برای این کار یک مدیر محصول بگیرید. در چنین زمانی احتمالا به مدل Product owner بیشتر نیاز داشته باشید و به صرفه تر و منطقی‌تر است که این کار را زمانی انجام دهید که بیش از یک محصول را در اختیار دارید یا می‌خواهید به صورت متمرکز تر و شفاف‌تری روی چند محصول کار کنید.

استخدام یک مالک محصول به شما به عنوان بنیان گذار، کمک می‌کند که تمرکز بیشتری روی رشد سازمان، نیازمندی‌های انسانی، ساختار سازمان، همکاری با سرمایه گذارها، جذب سرمایه‌های جدید، پیدا کردن شرکای تجاری، شبکه‌سازی، آماده شدن برای Scale، تمرکز روی سنجه‌های کلیدی و استخدام نیروهای با استعداد داشته باشید. البته این تصمیم شماست که ترجیح می‌دهید کدام یک از وظایف یک فاندر را به فرد دیگری بسپارید. ممکن است ارزش اصلی شما نرم افزارتان باشد در چنین شرایطی بهتر است روی تیم محصول بیشتر کار کنید و حتی شاید لازم باشد یک اسکرام مستر پاره وقت بگیرید. شاید مدل کسب و کار شما نیازمند یک تیم فروش یا عملیات قوی باشد در این شرایط باید جای دیگری تمرکز کنید.

چرا هر فاندری که شکست می‌خورد مدیر محصول می‌شود؟

البته این سوالی که روی اینستاگرام پرسیده شد همیشگی نیست اما علت این اتفاق این است که بعد از اینکه در راه اندازی یک استارتاپ شکست می‌خورید نزدیک ترین سمت به فاندر بودن، مدیریت محصول است. شما به عنوان یک فاندر باید همه کار بکنید و تمام کارها از نیازمندی‌های بیزینس ناشی شود. این دقیقا همان کاری است که یک مدیر محصول باید برای یک محصول خاص در سازمان انجام دهد. برای همین اگر بخواهید روحیه کارآفرینی خود را بعد از شکست استارتاپتان حفظ کنید احتمالا مدیریت محصول بهترین جایگاه شما در یک سازمان است.

وظیفه مدیر محصول در برابر کسانی که برنامه را پاک می‌کنند یا استفاده نمی‌کنند چیست؟

یکی از مهمترین وظایف مدیر محصول شناخت Funnel فروش است. یعنی بداند User journey کاربر چطور طی می‌شود و چهار قدم Acquisition, Activation, Retention, Revenue, Referral را در محصولش بداند و متریک‌های هر کدام را روزانه پایش کند تا همواره در جهت بهبود آنها اصلاحاتی را در محصول انجام دهد. برای همین مدیر محصول باید آشنایی و ارتباط خوبی با تیم مارکتینگ و کانال‌های ورودی داشته باشد.

وظیفه مدیر محصول این است که فانل فروش را بررسی کند و مشکلات محصول را در طی نشدن درست این فانل شناسایی کند. در کنار این موارد وظیفه مدیر محصول است که پرسونای درست محصولش را پیدا کند و بهترین کانال‌های جذب برای این کار را پیشنهاد دهد تا دقیقا گروه هدفی که انتظار دارد را وارد محصولش کند.

بیشتر بخوانید: مسیریابی محصول در هزارتوی محصول + راهنمای عملی مسیریابی محصول

برای مدیریت محصول چه رشته‌ای باید خوانده باشم؟

تقریبا هیچ رشته مشخصی برای این سمت وجود ندارد. ممکن است برای مدیریت یک محصول نرم افزاری در حوزه گردشگری در دانشگاه فناوری اطلاعات یا نرم افزار خوانده باشید و طی چند سال در حوزه گردشگری کار کرده باشید. ممکن هم هست که در حوزه گردشگری درس خوانده باشید و آشنایی خوبی با تولید نرم‌افزار یا بیزینس داشته باشید یا اینکه در دانشگاه رشته‌های مرتبط با مدیریت، اقتصاد یا کسب و کار را خوانده باشید و در بازار خاصی به مهارت رسیده باشید.

مدیریت محصول شبیه مدیریت پروژه است؟

مدیریت هیچ ارتباطی با مدیریت پروژه ندارد. مدیر محصول قرار نیست و نمی‌تواند تخمین درستی از زمان سود ده شدن پروژه بدهد یا بگوید نرم افزار چه زمانی آماده رشد می‌شود اما مهارت خوبی در شناخت بازار و تغییر به موقع استراتژی برای دریافت بیشترین احتمال موفقیت و رشد را دارد.

کوفاندر اولین قدم‌تان برای شروع ماجراجویی است

«داستان یک شروع» مطلبی چند قسمتی درباره ماجراجویی‌هایی است که در مسیر کاری انجام دادم. قسمت اول و قسمت دوم را بخوانید. این قسمت از یک نیاز پنهان برای شروع می‌گویم: کوفاندر.

از یک جایی به بعد حس کردم دیگر فایده ندارد روی ایده‌ام کار کنم. بعد از رو انداختن به چند نفر و چند بار خواهش و التماس در نهایت حتی یک اپلیکیشن هم درست کردیم اما قدم بعدی برایم نا معلوم بود. همان جا مثل مجسمه خشکم زده بود، نمی‌دانستم چه کار کنم و کسی هم سراغی نمی‌گرفت. خیلی اوقات خودم هم بی حال شده بودم. احتیاج داشتم کس دیگری باشد که کار را پیش ببرد و مرا هم همراه خودش ببرد یا اگر کار نمی‌کردم تلنگری بزند و مرا به خودم بیاورد اما حفره آن فرد دیگر سنگینی می‌کرد.

با وجود تجربه یک شکست زودهنگام ایده پردازی رهایم نمی‌کرد. همان کاری که از کودکی عاشقش بودم. در خیالاتم غوطه ور شوم و به دنیایی فکر کنم که تغییرش می‌دهم. ساعت‌ها می‌نشستم و به هوای درس خواندن طرح یک گوشی انقلابی را می‌کشیدم، با تجربه کاربری متفاوت و خیال می‌کردم تولیدش می‌کنم و حسابی بازار را تکان می‌دهم.

یک روز که در میان همین خیال پردازی‌ها در اتوبوس نشسته بودم کلافه از ترافیک صبحگاهی، در همین خیالاتم آدم‌ها را از ماشین شخصی شان بیرون آوردم و در حالی که در هوا پیچ و تاب می‌خوردند و دست‌هایشان را عاجزانه تکان می‌دادند که زودتر برگردند به لاک تنهایی‌شان و بی توجه به جامعه و دنیای اطرفشان گازش را بدهند؛ در خیالم آن‌ها را در یک ماشین جا دادم و مسئله ترافیک حل شد به همین سادگی! با خودم فکر کردم چرا این همه آدم با مسیرهای تکراری به جای تک سرنشینی با یکدیگر هم مسیر نمی‌شوند. اینجا بود که ایده راه اندازی یک استارتاپ پیچیده به ذهنم رسید.

مقصد اتوبوس پنجشنبه بازار ۹۵ بود. برنامه‌نویس‌های اندروید دو روز کنار هم جمع می‌شدند که یادشان بیاید آدم‌هایی واقعی هستند و چه فرصتی بهتر از این که برای ایده به خیال خودم نابم یک برنامه نویس پیدا کنم! معمولا شرکت کردن در چنین رویدادهایی تنها راه پیدا کردن کوفاندر است تا زمانی که ارتباطات و اعتبارتان آن قدر زیاد شود که مثل آب خوردن بتوانید همراهی را پیدا کنید.

تجربه قبلی نشان داده بود که بدون پیدا کردن یک کوفاندر تمام وقت حتی قدمی نمی‌توانم بردارم. در آن شلوغی چشم‌ام به یکی از دوستان دانشگاه‌ام افتاد. سر صحبت را باز کردم، وسوسه شدم که ایده ای که چند روز ذهنم را درگیر کرده بود با او مطرح کنم: ماشینهای تک سرنشین بتوانند صندلی‌های خالیشان را به اشتراک بگذارند. روی کاغذ خیلی جذاب بود با رویاپردازی های بی انتها. شرایط وقتی جذاب‌تر می‌شد که در آن زمان یعنی بهار ۹۴ اسنپ کم کم داشت رونق می‌گرفت و تپ‌سی کارش را هنوز شروع نکرده بود.

قرار شد چند روزی به موضوع فکر کند خیلی امیدوار بودم که با کمک او این ایده را پیاده سازی کنم. تصمیم گرفتم که این بار روی داشته های فعلی ام تمرکز کنم، تولید محتوا و روابط با افراد مختلف.

یک هفته بعد جواب منفی اش را برایم فرستاد. همه چیز خیلی کسل کننده به نظر می‌رسید اما فردی را به من معرفی کرد که کار را شروع کرده بود! یک عصر بهاری نقطه آشنایی من با حامد لشکری و می‌بریم بود که دو ماه از راه اندازی‌اش می‌گذشت. لحظات عجیبی بود. تا به حال بیشتر از این پیش نرفته بودم. همیشه ایده‌هایم در نطفه خفه می‌شد و حالا فرد دیگری را داشتم که نه تنها اندازه من بلکه بیشتر از من انگیزه داشت که کار را پیش ببرد و استارتاپ را به موفقیت برساند.

سعی کردم با چیزهایی که از دوره سه روزه لین استارتاپ ماشین یاد گرفته بودم دوباره ایده خودروی اشتراکی را ارزیابی کنیم. برای همین چند بار میان مردم رفتیم ازشان درباره اشتراک خودرو سوال کردیم هرچند به اندازه کافی در ارزیابی خشن نبودیم و تمام فیدبک‌ها را در نهایت مثبت دیدیم (به زودی درباره نحوه ارزیابی درست ایده هم می‌نویسم).

نسخه بازطراحی شده محصول ما در نهایت با توهم و الگوگیری از نمونه های خارجی دوماه بعد منتشر شد و در اول شهریور در نمایشگاه شهر هوشمند رونمایی شد. محصولی که همه آن را دوست داشتند اما هیچ کس نمی‌توانست از آن استفاده کند.

ادامه دارد…

داستان یک شروع قسمت دوم:
لین استارتاپ ماشین یک اتفاق غیر منتظره

«داستان یک شروع» مطلبی چند قسمتی درباره ماجرای شکل‌گیری می‌بریم و مسیری است که طی این سال‌های کم طی کردم. قسمت اول را اینجا بخوانید. این قسمت از یک رویداد غیر منتظره می‌گویم که مسیر کاری من را تغییر داد: لین استارتاپ ماشین.

۲۰ سالم است. با تجربه کمی در کار خبرنگاری خیلی اتفاقی پایم به رویداد استارت‌آپی «لین استارتاپ ماشین» باز می‌شود. قرار است به عنوان خبرنگار رویداد افتتاحیه را پوشش دهم اما شب قبلش با خودم فکر می‌کنم «اگر شانس این را داشته باشم که ایده‌ام را مطرح کنم چه؟» آیا می‌توانم رویایم برای راه اندازی یک استارت‌آپ را آنجا به حقیقت تبدیل کنم؟ آیا وقت آن نرسیده به جای مکتوب کردن موفقیت دیگران خودم جریان ساز باشم؟

همان شب شروع می‌کنم به فکر کردن درباره یک ایده قدیمی که دوستش داشتم: «سیستم کنترل سلامتی و کالری سنج». مادر و پدرم هر دو تحرک کمی داشتند و در عین حال گمان می‌کردند همان پیاده روی اندک و انجام کارهای خانه برای تحرک کافی است.

این شد که به فکر راه اندازی این سیستم افتادم. اسمش را هم همان شب گذاشتم «سپاس: سامانه پایش سلامتی» که مثلا این طور به نظر بیاید که فکر همه جا را کرده‌ام. اما خب هیچ چیز درباره ساختش نمی‌دانستم. آن زمان هیچ تیم ایرانی‌ای رو این موضوع کار نمی‌کرد و تقریبا تا دو سال بعد هم کسی وارد ماجرا نشد.

ظهر چهارشنبه دیرتر از بقیه به لین استارتاپ ماشین رسیدم. همه در حال معرفی ایده‌هایشان بودند. آشفته از اینکه از بازی جا ماندم سعی کردم خودم را وسط قضیه بیندازم. به ناصر غانم زاده (که برگزار کننده مراسم بود) گفتم و قرار شد به شرطی که  هر ۳ روز را بیایم و یک گزارش خوب بنویسم در برنامه شرکت کنم (البته در نهایت به جز توییت‌ها گزارشی از رویداد چاپ منتشر نشد). به تفاهم که رسیدیم سریع برای ارائه ایده‌ام روی سن رفتم. در شرایطی که تا به حال تجربه‌اش نکرده بودم.

۳۰ ایده مطرح شد و ایده من در کمال ناباوری به عنوان یکی از ۸ ایده برتر انتخاب شد. از سن که پایین آمدم ماتم برده بود، تا همین جایش هم برایم سنگین بود: برای کار دیگری آمده بودم، ارائه که دادم هیچ، انتخاب هم شدم و یکسری آدم هم خودشان آمدند سمتم که «به نظرم ایده شما از تمام ایده‌های دیگه بهتر بود می‌تونم تو تیم‌تون باشم؟»

همه چیز در لین استارتاپ ماشین واقعی می‌شود

در عرض سه دقیقه یک تیم پنج نفره جمع شد. کارمان را روی ایده سپاس شروع کردیم. از شانس من ۳ نفر از این جمع از طرف شرکت‌شان آمده بودند که ببینند چه خبر است و در برابر من که خودم را به آب و آتش زده بودم تا وارد فرآیند اصلی بشوم اهداف متفاوتی داشتند.

این ۳ روز یک تحول اساسی برای من است. به پارک می‌روم، با آدم‌ها حرف می‌زنم تا ببینیم ایده ما را دوست دارند یا نه. مجبورم در کمتر از چند دقیقه با افراد صمیمی شوم که برای من یک کار غیر ممکن است. غیر قابل باورتر اینکه برای اپلیکیشنی که وجود ندارد از سه نفر ۵ هزارتومان پول می‌گیرم. آنجاست که می‌فهمم محصولی که پیش از ساخت هم مشتری دست به جیب داشته باشد یعنی چه.

بورد لین استارتاپ ماشین

آخرش به عنوان تنها تیمی که توانسته بود به خاطر ایده‌اش پول نقد از کاربران بگیرد برنده شدیم. هیچ وقت لحظه ای را که یکی از داوران از من سوال پرسید «میشه پولی که گرفتید رو ببینیم؟» و من همان چند هزار تومان پول را از جیبم بیرون آوردم و سالن غرق تشویق شد فراموش نمی‌کنم. در یک بعد از ظهر عجیب و به یاد ماندنی.

تلاش برای زایش

بعد از آن در به در دنبال این بودم که سپاس را به هر شکل ممکن اجرایی کنم. طبعا هیچ تصوری از مراحل راه اندازی یک استارتاپ نداشتم. به هر کس که می‌شناختم سپردم برنامه نویس اندروید پیدا کند، پیش یکی از دوستان دوران دبیرستان رفتم، سعی کردم خودم یاد بگیرم، تلاش کردم از مدل های هیبریدی استفاده کنم اما در تمام موارد ناموفق بودم. معمولا آدم ها اولش استقبال می‌کردند که دوست دارند روی این موضوع کار کنند اما بعد که می‌فهمیدند سود نقدی در کار نیست هزار بهانه مختلف جور می‌شد. تقریبا پنج نفر در پنج بازه زمانی مختلف قرار بود وارد این پروژه شوند که همه جا زدند.

آدم گاهی خیلی اتفاقی چیزهایی یاد می‌گیرد که انتظارش را ندارد. در یکی از جشنواره‌های وب و موبایل از یکی سخنرانی‌ها، متوجه حلقه گم شده کارم که کوفاندر باشد؛ شدم. من به کسی احتیاج داشتم که تمام فکر و ذکرش را روی استارت‌آپ بگذارد نه اینکه فقط برنامه‌نویسی کند.

این بار به شکل دیگری سعی کردم آدم‌ها را راضی کنم از حلقه دوستان و هم دانشگاهی هایم استفاده کردم تا در نهایت توانستم یک نفر را قانع کنم که نه به عنوان برنامه‌نویس بلکه به عنوان کوفاندری که مسئولیت و سهم قابل توجهی دارد به من ملحق شود و حتی اگر من جایی کم کاری کردم مرا هم پیش ببرد. حدود شش ماه سعی داشتیم این طور کار را پیش ببریم یک جلسه به آواتک رفتیم که به خاطر نا هماهنگی ما دو نفر و عدم وجود مزیت رقابتی خاصی استارت‌آپمان رد شد.

خیلی کند و بی‌هدف پیش می‌رفتیم در کنار درس انگیزه جدی نداشتیم و بیشتر وقت‌مان صرف درس و کار دیگرمان بود مثل اینکه هیچ کدام باور نداشتیم قرار است اتفاق خاصی رخ دهد. در نهایت کوفاندر دیگر به مرور کارها را به تعویق می‌انداخت تا اینکه تصمیم گرفت وارد کار تمام وقت دیگری شود و پروژه متوقف شد.

بعد از آن سعی کردم از توانایی‌های خودم استفاده کنم. نمی‌دانم چرا اما آفت «ریبرند» دامن ما را هم گرفت و همین طوری تشخیص دادم که اسم «سپاس» مناسب نیست پس بعد از تفکرات زیاد! اسمش را به لایفز یا Lifez تغییر دادم. با کمک بهناز توحیدی سعی کردیم تا شبکه های اجتماعی لایفز را راه بندازیم تا پیش از ساخت محصول کاربرانی را جذب کنیم.

در نهایت تلاش یک ساله من برای متولد کردن پروژه لایفز به خاطر دایره کوچک ارتباطی ام، عدم توانایی ام در قانع کردن افراد، ناتوانی ام در نمایش چشم انداز و قدرت مدیریتی پایینم راه به جایی نبرد. پروژه لایفز پیش از تولد به مرگی اجباری دچار شد هرچند حالا نمونه های موفقی مثل کرفس و مانکن به خوبی در حال فعالیت هستند و تمام آنچه در ذهن داشتم را عملیاتی کرده اند.