مدیر محصول در ایران به زبان خیلی ساده

خیلی از مفاهیم هر چقدر هم که تعریف‌ها و استانداردهای مشخصی داشته باشند در عمل و در شرایط مکانی مختلف معنی مختلفی پیدا می‌کنند. مدیریت محصول هم از آن جنس سمت‌هایی است که در هر جای دنیا به شکل مختلفی تعریف می‌شوند. ماجراجویی‌هایم در طی این مدت در شرکت‌های مختلف به عنوان مدیر محصول و مطالعات این مدتم، من را به درک عمیقی در رابطه با جایگاه این سمت در ایران رساند.

مدیریت محصول چیست؟

نقش مدیر محصول از آنجایی باب شد که شرکت‌ها محصولات مختلفی را عرضه می‌کردند و برای اینکه مدیرعامل نمی‌توانست بر روی تمام محصولات شرکت تمرکز کند هر بخش به صورت مجزا صاحب مدیر محصول خود شد. به خاطر همین هم هست که مدیر محصول را مدیرعامل کوچک سازمان می‌دانند که در حقیقت صفر تا صد مدیریت آن محصول خاص را بر عهده دارد.

به خواندن “مدیر محصول در ایران به زبان خیلی ساده” ادامه دهید

کوفاندر اولین قدم‌تان برای شروع ماجراجویی است

«داستان یک شروع» مطلبی چند قسمتی درباره ماجراجویی‌هایی است که در مسیر کاری انجام دادم. قسمت اول و قسمت دوم را بخوانید. این قسمت از یک نیاز پنهان برای شروع می‌گویم: کوفاندر.

از یک جایی به بعد حس کردم دیگر فایده ندارد روی ایده‌ام کار کنم. بعد از رو انداختن به چند نفر و چند بار خواهش و التماس در نهایت حتی یک اپلیکیشن هم درست کردیم اما قدم بعدی برایم نا معلوم بود. همان جا مثل مجسمه خشکم زده بود، نمی‌دانستم چه کار کنم و کسی هم سراغی نمی‌گرفت. خیلی اوقات خودم هم بی حال شده بودم. احتیاج داشتم کس دیگری باشد که کار را پیش ببرد و مرا هم همراه خودش ببرد یا اگر کار نمی‌کردم تلنگری بزند و مرا به خودم بیاورد اما حفره آن فرد دیگر سنگینی می‌کرد.

به خواندن “کوفاندر اولین قدم‌تان برای شروع ماجراجویی است” ادامه دهید

داستان یک شروع قسمت دوم:
لین استارتاپ ماشین یک اتفاق غیر منتظره

«داستان یک شروع» مطلبی چند قسمتی درباره ماجرای شکل‌گیری می‌بریم و مسیری است که طی این سال‌های کم طی کردم. قسمت اول را اینجا بخوانید. این قسمت از یک رویداد غیر منتظره می‌گویم که مسیر کاری من را تغییر داد: لین استارتاپ ماشین.

۲۰ سالم است. با تجربه کمی در کار خبرنگاری خیلی اتفاقی پایم به رویداد استارت‌آپی «لین استارتاپ ماشین» باز می‌شود. قرار است به عنوان خبرنگار رویداد افتتاحیه را پوشش دهم اما شب قبلش با خودم فکر می‌کنم «اگر شانس این را داشته باشم که ایده‌ام را مطرح کنم چه؟» آیا می‌توانم رویایم برای راه اندازی یک استارت‌آپ را آنجا به حقیقت تبدیل کنم؟ آیا وقت آن نرسیده به جای مکتوب کردن موفقیت دیگران خودم جریان ساز باشم؟

همان شب شروع می‌کنم به فکر کردن درباره یک ایده قدیمی که دوستش داشتم: «سیستم کنترل سلامتی و کالری سنج». مادر و پدرم هر دو تحرک کمی داشتند و در عین حال گمان می‌کردند همان پیاده روی اندک و انجام کارهای خانه برای تحرک کافی است.

این شد که به فکر راه اندازی این سیستم افتادم. اسمش را هم همان شب گذاشتم «سپاس: سامانه پایش سلامتی» که مثلا این طور به نظر بیاید که فکر همه جا را کرده‌ام. اما خب هیچ چیز درباره ساختش نمی‌دانستم. آن زمان هیچ تیم ایرانی‌ای رو این موضوع کار نمی‌کرد و تقریبا تا دو سال بعد هم کسی وارد ماجرا نشد.

به خواندن داستان یک شروع قسمت دوم:
لین استارتاپ ماشین یک اتفاق غیر منتظره”
ادامه دهید

داستان یک شروع قسمت اول:
فرار از مدرسه

ماسک شیمیایی به صورتم زار می‌زند. شیشه‌اش را بخار گرفته اما کم و بیش می‌توانم از لابلای آن صورت مردم را ببینم. چهره‌هایی بی روح و مات زده. بعضی تعجب می‌کنند بعضی عین خیالشان نیست. بعضی تراکت ها را از دستم می‌گیرند و چند قدم آن طرف تر روی زمین می‌اندازند. این تمثیلی از سرنوشت ماست. اولش با هیجان ما را می‌گیرند بعد که از هیجان می‌افتیم ما را زمین می‌زنند. با خودم فکر می‌کنم چرا الان ماسک به صورت اینجا ایستاده‌ام؟ چرا به جای اینکه پشت میز کارم در یک سازمان بزرگ نشسته باشم وسط میدان ونک دارم تراکت پخش می‌کنم؟

***

زنگ پرورشی است. اول دبیرستان. معلم حرف از راه‌اندازی یک نشریه و کار فرهنگی می‌زند و همین کافی است که بدون فکری وارد این ماجراجویی شوم. بدون هیچ پیشینه‌ای در ساخت مجله یا حتی کار تیمی. ثمره‌اش شد چهار نشریه متفاوت در طی ۴ سال. با بچه‌هایی که مطالعه آزاد برایشان معنا نداشت. هر سال با تیمی شروع می‌کردم و آخر سال دست تنها تمامش می‌کردم. ناتوانی‌ام در جلب توجه افراد و رهبریشان از همان دبستان درونم مشهود بود اما هیچ وقت خسته نشدم یا فکر نکردم «رهبری کار من نیست». خودم مطالب را جمع می‌کردم سعی می‌کردم با هزار بدبختی بنویسم تا به عنوان یک آدم سخت کوش مطرح شوم. (اولین تجربه‌های نوشتن روی قاعده آنجا رقم خورد که طبعا نوشته‌های افتضاحی بود) با هزار بدبختی با پابلیشر مایکروسافت صفحه بندی می‌کردم و سعی داشتم سال ۸۳ هر کدام از مجله‌ها را دویست تومن بفروشم تا فقط پول کاغذهایش دربیاید و ضرری نکرده باشم.

به خواندن داستان یک شروع قسمت اول:
فرار از مدرسه”
ادامه دهید

نگاهی به فیلم‌های کوروساوا (قسمت اول)
ایکیرو ؛ زیستن به وقت مرگ

«گاهگاهی به مرگ خود فکر می‌کنم و در این‌ حال به این فـکر مـی‌افتم که اصلا چطور می‌توانم‌ تحمل نفس آخر را داشته باشم، درحالی‌که این‌ نوع زندگی را دارم، چطور‌ می‌توانم‌ ترکش کنم؟ احساس می‌کنم خیلی چیزهای دیگر هست،که‌ انجام دهم. این احساس را دارم که خیلی کـم زنـدگی‌ کرده‌ام و در این وقت به فکر فرو می‌روم.اما غمگین نمی‌شوم‌. از‌ چنین احساسی بود که‌ ایکیرو به وجود آمد…»

Ikiru یکی از آن فیلم‌های ماندگار عمرم است. چون دوباره این سوالات قدیمی را به جلوی ذهنم آمد. ارزش زنده بودن در چیست؟ کی باید ترمز روزمرگی را بکشیم و بایستیم؟ آیا ما تا ابد برده سیستمی هستیم که در آن شکل گرفته‌ایم؟ بردگی در کار تا کی ادامه دارد؟

«زیستن» (که کوروساوا داستان آن را از مرگ ایوان ایلیچ نوشته لئو تولستوی برداشت کرده‌است) سعی می‌کند جواب این سوالات را با ماجرای واتابه کارمندی میان سال بیان کند که سی سال از عمرش را در یک شغل اداری خسته کننده گذرانده است. او روزی ناگهان با مرگ چشم در چشم می‌شود سرطان معده شش ماه دیگر از پا درش می‌آورد.

همین جا صبر کنید. خودتان را جای این شخص بگذارید. لحظه‌ای چشم از مانیتور بردارید و به فکر فرو روید اگر بفهمید چند ماه بیشتر زنده نیستید «زیستن» چه معنایی برایتان می‌گیرد. به گمانم این سطحی از آگاهی است. تمام جهان‌تان دگرگون می‌شود. آیا وقتی به «درخت» نگاه می‌کنید همان «درخت» را می‌بینید یا رودرویی با مرگ جهان بینی شما را زیر و رو می‌کند؟

اینجا اولین آشنایی تماشاگر با«فرد»به عنوان‌ عنصری تـصمیم گـیرنده در جامعه‌،با‌ واتانابه‌ است، که البته بیماری لاعلاج او‌ مشخص‌ گردیده‌‌ است و اولیـن آشـنایی بـا«جامعه» زنانی که‌ برای‌‌ شکایت آمده‌اند.

(صدای زنان:«بچهء من از آب‌ مریض شده…آب متعفن اسـت‌…مـیلیونها‌ پشـه‌ وجود دارد…) این عبارات‌ نیز‌ حاکی از‌ بیماری‌‌ جامعه‌ است.در این حالت راوی،پس‌ از‌ ایـن‌ پارامـتر تصویری،معرفی واتانابه را که به ساعتش‌ نگاه می‌کند (به‌ عنوان‌ وسیلهء نشان‌دهندهء گذر زمان که واتـانابه‌ نـمی‌داند به چه میزان‌ برای‌ او ارزشمند است)این‌گونه ادامه‌ می‌دهد‌: «او وقت‌ تلف مـی‌کند…بـه سختی می‌شود گفت که او زندگی می‌کند…»

کارمند قصه حتی بعد از رودرویی با مرگ وقتی به سراغ فرزندش می‌رود با سردی وی امیدش را از دست می‌دهد حتی عیش نوش تا صبح هم حالش را خوب نمی‌کند. این چنین می‌شود که واتانابه تصمیم میگیرد باقی عمرش را صرف کاری موثر کند؛ نه برای خودش، بلکه برای دیگران. نتیجه رجوع دوباره به کاری نیمه تمام است که در دوران کارمندی به آن بی توجهی بود. یک کار ساده و شاید کوچک: راضی کردن بوروکراسی پیچیده اداری برای تبدیل حوضچه‌ای گل آلود به پارک کودکان.

به خواندن نگاهی به فیلم‌های کوروساوا (قسمت اول)
ایکیرو ؛ زیستن به وقت مرگ”
ادامه دهید