امیر اچ پی کنجکاو کاربرد

داستان یک شروع قسمت پنجم: یافتم یافتم

در قسمت اول درباره حال و هوایم در آخرین سال‌های مدرسه گفتم که چطور سعی داشتم نشریه‌ای را به صورت جدی راه بیندازم و چطور باعث شد اولین تجربه خبرنگاری‌ام شکل بگیرد. در قسمت دوم درباره یک بعد از ظهر عجیب گفتم که بدون برنامه ریزی، داخل گود راه اندازی یک استارتاپ افتادم. ایده‌ای که هرچند اول شد اما هیچ وقت فراتر از ایده نرفت. در قسمت سوم درباره اهمیت کوفاندر گفتم و اینکه چطور با کمک حامد ایده از ذهن ما فراتر رفت و اجرایی شد. در قسمت چهارم از کار ثابتی که داشتم بیرون آمدم تا رویای خودروی اشتراکی را محقق کنم.

یک هفته بعد از خروجم از پیوست و خداحافظی‌ام با حرفه خبرنگاری (هرچند همان موقع سعی کردم ارتباطاتم را حفظ کنم و رسانه مستقلی را شکل دهم اما در نهایت به این نتیجه رسیدم اتلاف زمان است) در بهمن ۹۵ در دیموند تمام وقت مشغول کار روی استارتاپ می‌بریم شدم. از کارم که بیرون آمدم شروع کردم به بررسی دیتاهایی که تا آن روز جمع کرده بودیم. با مشتریانمان تماس گرفتم و آنچه فهمیدم این بود که هیچ کس متوجه اینکه چطور از اپلیکیشن استفاده کند نشده است. بعضی فقط تست کرده بودند و این تستشان در سیستم ثبت شده بود در نتیجه خیلی‌ از رانندگان به کسانی درخواست می‌دادند که صرفا قصد تست داشتند و کاربر فعال نبودند.

کاملا سردرگم بودیم آنچه به اشتباه فکر می‌کردیم این بود که اگر تعداد کاربرانمان بالا برود خود به خود پلتفرم مان شکل می‌گیرد و بدتر آنکه گمان می‌کردیم این بالا بردن را می‌توانیم با تبلیغات انجام دهیم. با هیچ کدام از مفاهیم CAC و LTV آشنا نبودیم در نتیجه نمی‌دانستیم «کاربران به چه قیمتی زیاد می‌شوند» و اصلا اگر هم زیاد شدند «تا کی درگیر ما می‌مانند و چقدر سود می‌آورند» جدا از آن‌ها درک درستی هم از فانل فروش نداشتیم و متوجه نبودیم که جذب تازه اولین گام یک فانل فروش است. در حالی که برای توسعه پلتفرم باید انگیزه‌ای برای ماندن طرفهای درگیر پیش بینی کرد یعنی زمانی که پلتفرم شکل نگرفته و کار نمی‌کند آدمها چرا باید از آن استفاده کنند. این مسئله در پلتفرمی مثل می‌بریم که با متغیرهای زمان و مسیر هم درگیر بود پیچیده تر می‌شد. عدم وجود یک منتور قوی از همان روز اول حس می‌شد نه ما می‌دانستیم چه کار باید بکنیم نه کسی به ما می‌گفت چطور از مخمصه جان سالم به در ببرم.

تا پایان سال ۹۵ بسیار آشفته سعی داشتیم کاربران مان را از راه های ارزان افزایش دهیم که در این کار هم موفق بودیم اما مسئله این بود که این کار به پول منتهی نمی‌شد حتی آدم ها به سفر هم نمی‌رسیدند.

اپلیکیشن به این صورت کار می‌کرد که مسافر یا راننده مسیر ثابت‌شان و زمان روزانه‌شان را وارد می‌کردند و همان موقع مسیرهای مشابه دیگران را می‌دیدند. کاربر بعد از پیدا کردن هم مسیر به او درخواست می‌داد. تا همین جای کار تعداد زیادی از کاربران از فانل فروش خارج شده بودند حالا تصور کنید که بخش زیادی از درخواست‌ها هم هیچ وقت پاسخگویی نداشت. آن تعداد یک تا دو درصدی از کاربرها که هم مسیرشان را پیدا کرده بودند با او از طریق چت داخل اپلیکیشن قرار می‌گذاشتند و بعدش؟ راستش فکری به حال بعدش نکرده بودیم آن قدر رسیدن به این مرحله سخت بود که هیچ وقت بهش احساس نیاز نکرده بودیم. یعنی اگر کسی به مرحله آخر اپ می‌رسید خبر نداشتیم آیا سفر را انجام داد یا خیر و اینکه پول ما چه شد؟!

بعد از صحبت تلفنی با کاربرها سه ماه بررسی و دغدغه در نهایت به این نتیجه رسیدیم که اپلیکیشن فعلی ما چند مشکل بزرگ دارد:

  • پرسونای راننده‌های ما کاملا متفاوت از چیزی بود که فکر می‌کردیم. ما گمان می‌کردیم می‌توانیم یک فرد عادی که تا به حال مسافر سوار نکرده یا چندباری این کار را تجربه کرده به راننده تبدیل کنیم برای همین در دید ما تفاوتی بین راننده و مسافر نبود و هر دو در یک اپلیکیشن فعالیت می‌کردند. اما متوجه شدیم که کاربران راننده ما کسانی هستند که مسافرکشی را به عنوان یک فعالیت روزانه حداقل روزی یک بار انجام می‌دهند. در نتیجه اپلیکیشن‌ها را از هم جدا کردیم تا افراد مختلف را جدا تارگت کنیم و جذب آن‌ها هم ساده تر شود. چرا که هر کدام کانال جذب متفاوتی داشتند.
  • اپلیکیشن به دلیلی که قبلا گفتم بسیار پیچیده شده بود کاربر(چه راننده و چه مسافر) برنامه هر روزش را وارد می‌کرد. اینکه چه روزی چه ساعتی به محل کار می‌رود و چه ساعتی به خانه بر می‌گردد. این کار را برا راحتی کاربران انجام داده بودیم، اینکه یک بار برنامه شان را وارد کنند و هر روز درگیر کار با اپ نشوند. اما مسئله این بود است که افراد کمی هستند که هر روز با نظم و ترتیب تکراری به محل کار بروند و آن‌هایی که تا این میزان سرشان شلوغ است خودشان را درگیر چنین چیزی نمی‌کنند.
  • اینکه کاربران یکبار اطلاعات روزانه شان را وارد کنند و بعد از مدتی سیستم ما را پر از اطلاعات نامعتبر کرده بود.
  • در تماس‌هایی که گرفته بودیم سراغ افرادی رفتیم که تا مرحله آخر رفته بودند اما سفرشان را انجام نمی‌دادند متوجه شدیم که آنها با هم ارتباط برقرار کرده‌اند اما به توافق نرسیده‌اند که چه کسی سراغ آن یکی برود.

با بررسی فرآیندها به این نتیجه رسیدیم که باید اپلیکیشن را بسیار ساده تر از چیزی که هست بکنیم. این شد که در اردیبهشت ۹۶ MVP جدید اپ را منتشر کردیم. یاد گرفتیم که نباید برای محصول در این مراحل وقت زیادی بگذاریم. حامد اپ جدید را در یک ماه آماده تست کرد. در نسخه جدید مفهومی به نام ایستگاه مجازی را معرفی کردیم تا کاربران سر اینکه چه کسی سراغ دیگری برود مشکلی نداشته باشد (شاید باور نکنید اما در فرهنگ جذاب ما، مسافر انتظار داشت راننده به در خانه اش بیاید و راننده هم انتظار داشت مسافر به سمتش برود) همین طور فرایند رزرو سفر را به دو مرحله کاهش دادیم.

همین طور طی این مدت با مفاهیم پلتفرم نیز بیشتر آشنا شدیم و متوجه شدیم که برای راه اندازی پلتفرم باید در شروع کار یک سمت را به صورت مصنوعی ایجاد کنیم.

ساختار جدید اپ این طور شد: وارد اپ شوید، سفرها را ببنید، با یک کلیک رزرو کنید.

با این تغییرات موفق شدیم در الکامپ ۹۶ نزدیک دویست سفر را در چهار روز انجام دهیم. با این سفرها چند چیز را می‌خواستیم آزمایش کنیم.

  • آیا mvp جدید بهتر از محصول قبلی است؟
  • آیا کسی حاضر است از یک برند ناشناخته درخواست ماشین دهد؟
  • آیا کسی حاضر است مسیری را پیاده برود تا به محل سوار شدن برسد؟
  • آیا کسی حاضر است کار یه نفر دیگر به صورت آنلاین درخواست ماشین دهد؟

در نهایت تمام این فرضیه ها اثبات شد.

به این صورت مدل ما بعد از بررسی های بسیار به شکل تاکسی های خطی نزدیکتر شد و از کارپول فاصله گرفت. شدیم نوع جدیدی از تاکسی های خطی بدون ایستگاه.
در یک اکوسیستم بالغ استارتاپ در این مرحله باید سراغ جذب سرمایه نزدیک هفتصد میلیون تا یک میلیارد تومان برود تصور ما هم این بود که دویست سفر در روز برای اینکه توجه سرمایه گذارها راه به خود جلب کنند کافی است. در حقیقت هیچ کدام از رقیبان چنین سیستم چابکی را در اختیار نداشت که بتواند در چهار روز این حجم از سفر را انجام دهد.
با این حال اکثر سرمایه گذار های ایرانی یک چیز را می‌دیدند: سرمایه را کی برمی‌گردانی؟
نمی‌گویم توجه به این موضوع اشتباه است اما توانایی اصلی سرمایه گذار باید در دیدن چشم انداز و آینده استارتاپ باشد اینکه جایی را ببیند که حتی فاندرها هم نتوانستند ببینند‌. بازگشت مالی ساده ترین مسئله ای است که حتی یک بازاری سنتی را هم قانع می‌کند که بازگشت سرمایه پنج برابری در پنج سال بهترین موقعیت سرمایه گذاری است.

داستان یک شروع قسمت چهارم: پریدن در قسمت عمیق استخر

در قسمت اول درباره حال و هوایم در آخرین سال‌های مدرسه گفتم که چطور سعی داشتم نشریه‌ای را به صورت جدی راه بیندازم و چطور باعث شد اولین تجربه خبرنگاری‌ام شکل بگیرد. در قسمت دوم درباره یک بعد از ظهر عجیب گفتم که بدون برنامه ریزی، داخل گود راه اندازی یک استارتاپ افتادم. ایده‌ای که هرچند اول شد اما هیچ وقت فراتر از ایده نرفت. در قسمت سوم درباره اهمیت کوفاندر گفتم و اینکه چطور با کمک حامد ایده از ذهن ما فراتر رفت و اجرایی شد.

بازخوردهای نمایشگاه ما را بیش از حد به خودمان امیدوار کرد. یک جور توهم مهم بودن داشتیم. ما؟ در یک نمایشگاه رسمی؟ خودمان صاحب غرفه شدیم؟ آن هم روبروی غرفه اسنپ؟ در نمایشگاه بازخوردها زیاد بود، از امنیت تا اینکه چطور در اپلیکیشن عضو شویم؟ معمولا در این جور جاها پر از حرف و ایده‌های مختلف است و اینکه در برابر ایده‌ها مقاومت کنید یکی از مهمترین مهارت‌های شما خواهد شد.

تلاش ما برای جذب سرمایه ۷۰ میلیونی از سرمایه گذارهای شخصی بی نتیجه ماند (۷۰ میلیون برای روزی است که حقوق پایه ۱ تومن بود). یک روز پیش یکی از مدیران بانک کشاورزی رفتیم که می‌خواست «کل استارتاپ» را بگیرد و «هرچقدر» پول لازم داشت بدهد. پیش یکی از پیمان کارهای بیلبوردهای سطح شهر رفتیم که می‌خواست جاده چالوس را از می‌بریم پر کند و دو هفته عید کاری کند کل تهران ما را بشناسد. اما آخرش معلوم نشد چرا برای پرداخت پنجاه میلیون تومن پول راضی نشد و ترجیح داد بزند در کار واردات هارد دیسک چون به گوشش رسیده بود چند ماه دیگر اینترانت ملی راه می‌افتد و مردم در به در دنبال اینترنت آفلاین(!) خواهند بود.

سعی کردم از دوستانم کمک بگیرم. معمولا در راه اندازی یک استارتاپ اولین کسانی که به کمکتان می‌آیند همکارانی هستند که ارتباط خوبی با آن‌ها دارید. چرا که هم تخصص حوزه شما را دارند هم ذهنشان به شما خیلی نزدیک‌تر است. برای همین حلقه دوستانم در ماهنامه پیوست اولین اعضای تیم می‌ بریم شدند.

با توهمی که داشتیم خیلی سعی کردیم که تن به شتابدهنده ندهیم و با سرمایه گذار شخصی کارمان را شروع کنیم اما داش پایین آنها باعث شد آخرش حس کنیم چاره‌ای جز شتاب دهنده نداریم. هرچند بعدها فهمیدیم چقدر دانش مان در راه اندازی یک کسب و کار پایین بود.

آواتک ما را در پاییز ۹۵ رد کرد. حق هم داشت. نه اسلاید و ارائه درست درمانی داشتیم نه با مفاهیم به خوبی آشنا بودیم. سه ماه بعد با بازخوردی که ازشان گرفتیم سراغ دیموند رفتیم. دیموند نه تنها ما را پذیرفت بلکه به جای ۲۵ میلیون تومان که عرف سرمایه گذاری اش بود در ازای ۵ درصد سهم بیشتر ۶۵ میلیون تومان سرمایه گذاری کرد. اعتماد به نفس ما در اوج خودش بود. وقتی در تیم‌های دیگر می‌دیدم، دانشجویانی بدون تجربه سراغ راه‌اندازی استارتاپ آمده‌اند که هیچ دانشی ندارند و حتی کوچکترین سابقه کاری ندارند به خودمان امیدوار می‌شدیم که چقدراز آن‌ها جلوتر هستیم.

بهمن ۹۵ از پیوست بیرون آمدم. دلایل زیادی برای این کار داشتم:

  • کار خبرنگاری بیش از حد برایم یکنواخت شده بود. هر ماه یک بخش ثابتی را به شکل ثابتی می‌نوشتم. چارچوب‌ها کاملا مشخص شده بود و به سختی می‌شد از آن‌ها فراتر رفت.
  • برای حرفه خبرنگاری در ایران که یکی از آرزوهای دوران نوجوانی‌ام بود به شک افتاده بودم. حتی در جایی مثل پیوست که رسانه‌ای سیاسی نبود نمی‌شد آزادانه درباره همه چیز نوشت و معمولا پول و روابط همه چیز را مشخص می‌کرد. (کدام شرکت آگهی و رپورتاژ داد؟ با چه کسی دوست هستیم و با چه کسی دشمن؟)
  • پروژه پیداد که مهترین انگیزه‌ام برای بودن در پیوست بود رو به افول می‌رفت. پروژه هیچ بودجه‌ای نداشت. نیروهایی که برای آن گرفته بودیم به سایر بخش‌ها منتقل شدند و عملا من ماندم و خودم.
  • کارهای چند رسانه‌ای و نویی که به دنبالش بودم (مثل اضافه شدن ویدئو به نشریه چاپی) پس از انجام اصلا دیده نشد و سازمان به شکلی یکنواخت شده بود.
  • و البته یک بهانه محکم به اسم «می‌بریم» داشتم که به من انگیزه حرکت و جسارت می‌داد.

لین استارتاپ ماشین یک اتفاق غیر منتظره

«داستان یک شروع» مطلبی چند قسمتی درباره ماجرای شکل‌گیری می‌بریم و مسیری است که طی این سال‌های کم طی کردم. قسمت اول را اینجا بخوانید. این قسمت از یک رویداد غیر منتظره می‌گویم که مسیر کاری من را تغییر داد: لین استارتاپ ماشین.

۲۰ سالم است. با تجربه کمی در کار خبرنگاری خیلی اتفاقی پایم به رویداد استارت‌آپی «لین استارتاپ ماشین» باز می‌شود. قرار است به عنوان خبرنگار رویداد افتتاحیه را پوشش دهم اما شب قبلش با خودم فکر می‌کنم «اگر شانس این را داشته باشم که ایده‌ام را مطرح کنم چه؟» آیا می‌توانم رویایم برای راه اندازی یک استارت‌آپ را آنجا به حقیقت تبدیل کنم؟ آیا وقت آن نرسیده به جای مکتوب کردن موفقیت دیگران خودم جریان ساز باشم؟

همان شب شروع می‌کنم به فکر کردن درباره یک ایده قدیمی که دوستش داشتم: «سیستم کنترل سلامتی و کالری سنج». مادر و پدرم هر دو تحرک کمی داشتند و در عین حال گمان می‌کردند همان پیاده روی اندک و انجام کارهای خانه برای تحرک کافی است.

این شد که به فکر راه اندازی این سیستم افتادم. اسمش را هم همان شب گذاشتم «سپاس: سامانه پایش سلامتی» که مثلا این طور به نظر بیاید که فکر همه جا را کرده‌ام. اما خب هیچ چیز درباره ساختش نمی‌دانستم. آن زمان هیچ تیم ایرانی‌ای رو این موضوع کار نمی‌کرد و تقریبا تا دو سال بعد هم کسی وارد ماجرا نشد.

بیشتر بخوانید

فرار از مدرسه

ماسک شیمیایی به صورتم زار می‌زند. شیشه‌اش را بخار گرفته اما کم و بیش می‌توانم از لابلای آن صورت مردم را ببینم. چهره‌هایی بی روح و مات زده. بعضی تعجب می‌کنند بعضی عین خیالشان نیست. بعضی تراکت ها را از دستم می‌گیرند و چند قدم آن طرف تر روی زمین می‌اندازند. این تمثیلی از سرنوشت ماست. اولش با هیجان ما را می‌گیرند بعد که از هیجان می‌افتیم ما را زمین می‌زنند. با خودم فکر می‌کنم چرا الان ماسک به صورت اینجا ایستاده‌ام؟ چرا به جای اینکه پشت میز کارم در یک سازمان بزرگ نشسته باشم وسط میدان ونک دارم تراکت پخش می‌کنم؟

***

زنگ پرورشی است. اول دبیرستان. معلم حرف از راه‌اندازی یک نشریه و کار فرهنگی می‌زند و همین کافی است که بدون فکری وارد این ماجراجویی شوم. بدون هیچ پیشینه‌ای در ساخت مجله یا حتی کار تیمی. ثمره‌اش شد چهار نشریه متفاوت در طی ۴ سال. با بچه‌هایی که مطالعه آزاد برایشان معنا نداشت. هر سال با تیمی شروع می‌کردم و آخر سال دست تنها تمامش می‌کردم. ناتوانی‌ام در جلب توجه افراد و رهبریشان از همان دبستان درونم مشهود بود اما هیچ وقت خسته نشدم یا فکر نکردم «رهبری کار من نیست». خودم مطالب را جمع می‌کردم سعی می‌کردم با هزار بدبختی بنویسم تا به عنوان یک آدم سخت کوش مطرح شوم. (اولین تجربه‌های نوشتن روی قاعده آنجا رقم خورد که طبعا نوشته‌های افتضاحی بود) با هزار بدبختی با پابلیشر مایکروسافت صفحه بندی می‌کردم و سعی داشتم سال ۸۳ هر کدام از مجله‌ها را دویست تومن بفروشم تا فقط پول کاغذهایش دربیاید و ضرری نکرده باشم.

بیشتر بخوانید

ده علت برای اینکه بعضی‌ها کارآفرین می‌شوند

پیشگفتار: قصد دارم در سری جدید وبلاگم بیشتر و راحت‌تر درباره تجربیاتم بنویسم. هرچند شکستن چارچوب‌های پیشینم کار دشواری است اما تلاش می‌کنم بر خلاف نگارش در روزنامه‌ها و مجلات که به آن عادت کردم دوباره به شخصی نویسی رو بیاورم. «ده دلیل برای اینکه بعضی‌ها کارآفرین می‌شوند» اولین نوشته من از فصل جدید وبلاگم است و قرار بر این است هر شنبه مطلب جدیدی منتشر کنم.

یکسال گذشته که تمام وقتم را صرف راه‌اندازی استارت‌آپ می‌بریم کردم بسیار به این فکر کردم که چه چیزهایی به دست آوردم و چه چیزهایی را از دست دادم. همین فکر را در این نوشته تعمیم دادم به اینکه اصولا چرا یک کارآفرین دست از کارهای روتین می‌کشد و به فعالیت دشوار کارآفرینی رو می‌آورند. همین طور سعی کردم موقع استخدام افراد متوجه شوم چه روحیه‌ای باعث می‌شود آن‌ها به تیم ما بیایند و چه روحیه‌ای همکاری با آن‌ها را غیر ممکن می‌کند. درباره اینکه چه کسانی برای کار در روزهای اول یک استارت‌آپ مناسب هستند بعدا می‌نوستم الان می‌خواهم به این سوال پاسخ دهم که چرا بعضی‌ها کارآفرین می‌شوند؟

۱- کارآفرین ها از خلق کردن لذت می‌برند

یکی از اولین دلایلی که باعث می‌شود افراد از کار مطمئن کارمندی دست بردارند این است که میل شدیدشان به آفرینش بر همه چیز پیشی می‌گیرد. آن‌ها از اینکه رویاهای دیگران را تحقق ببخشند خسته شده‌اند. برای همین حاضر هستند خیلی چیزها را از دست بدهند تا طعم جالب آفرینش را بچشند. در کارآفرینی شما شاید مجبور شوید خیلی کارهای سطحی‌ای را انجام دهید که هیچ ربطی به تخصص و پیشینه‌تان ندارند. طراحی لوگو، پیدا کردن اسم، چینش ساختار سازمانی، چینش دفتر، تمیز کردن محل کار همه چیزهایی است که یک کار‌آفرین از انجام آن لذت می‌برند چون در نهایت مربوط به کار و رویای خودش می‌شود.

بخوانید: امیر وهوشی: از استارتاپ بیپ‌تیونز تا دیجی‌کالا و کافه‌بازار

۲- رهبری یک تیم و سازمان را دوست دارند

بسیاری از افراد رهبری تیم و تیم سازی را دوست دارند. البته این بدین معنی نیست که ذاتا دوست دارند دستور دهند چون صرف مدیریت و فرمان دادن خیلی زود یک کارآفرین تازه کار را کله پا می‌کند. در حقیقت این افراد شخصیت‌شان بیشتر هدایت کننده است تا هدایت پذیر. آن‌ها دوست ندارند رئیس داشته باشند بلکه دوست دارند آزادانه تصمیماتشان را بگیرند و خلاقیتشان را بروز کنند. (هرچند در نهایت بهترین کارآفرین‌ها هم باید در برابر تصمیماتشان به دیگران پاسخگو باشند.)

۳- دوست دارند پولدار شوند

کارآفرینی یکی از دشوارترین و پر ریسک‌ترین مسیرهای پولدار شدن است و آدم‌ها اصولا دو دسته هستند کسانی که ریسک کردن برای رسیدن به یک سرمایه بزرگ را درک می‌کنند و کسانی که ترجیح می‌دهند با جمع کردن پول‌های خرد پس از سال‌ها پولدار شوند. مشخص است که روش دوم زندگی روتین و مشخص کارمندی است و از آن سو فقط عده‌ای از آدم‌ها موفق می‌شوند با کارآفرینی به پول و سرمایه بزرگی برسند. بعضی‌ها در این مسیر بارها شکست می‌خورند اما آنچه مشخص است این است که آخر این راه در نهایت پول است!

۴- از وجود مشکلی رنج می‌برند

فلسفه وجودی بسیاری از استارت‌آپ‌ها (مخصوصا نمونه‌های موفق) وجود یک مشکل است. اگر کارآفرین خود یکی از رنج کشیده‌های آن مشکل باشد و راه‌حلش را حلال مشکل دیرینه‌اش بداند احتمال موفقیت‌اش بسیار بیشتر است چون خودش به صورت بالفعل یکی از مشتریان راه حلش است و درک درست و بالایی از کل کسب و کارش دارد. یکی از دلایلی که باعث می‌شود کسی خودش کاری را شروع کند و برای حل مشکلی آستین بالا بزند این است که از راه‌حل‌های موجود نا امید شده است. ترافیک و آلودگی هوا یک چالش و دردسر بزرگ برای من بود حل این چالش آن قدر برایم مهم بود که بخشی از فعالیت حرفه‌ایم را به آن اختصاص دهم.

۵- ریسک کردن آن‌ها را به هیجان می‌آورد

کارآفرین‌ها عاشق ریسک کردن هستند. این کار به شدت آدرنالین آن‌ها را بالا می‌برد حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام دارایی‌هایشان باشد. آن‌ها به صورت عجیبی دوست دارند سرمایه شان یا ناگهان چند برابر شود یا نابود شود. به زبان خودمانی از قمار کردن واهمه‌ای ندارند. دوست دارند وارد بازاری شوند که هیچ اطلاعاتی از آن ندارند و با مشتری‌هایی سر و کله بزنند که اصلا نمی‌شناسندشان.

کارآفرین

۶- برای پرواز قوه خیالشان آزادی عمل می‌خواهند

خیلی از رئیس‌ها جلوی خلاقیت شما را می‌گیرند. به همین خاطر آدم‌هایی که ترجیح می‌دهند خلاقیت‌شان هیچ حد و مرزی نداشته باشد یا باید یک رئیس خوب پیدا کنند که آزادشان بگذارد (که تقریبا غیرممکن است) یا به دنبال ساختن کار خودشان بروند. کارآفرینی خلاقیت بسیار بالایی نیاز دارد. باید در زمینه مارکتینگ، تولید محصول، فروش، پشتیبانی، نیروی انسانی و جذب سرمایه علاوه بر دانش خلاقیت هم داشته باشند. من در محل کار قبلی‌ام خیلی سخت می‌توانستم ایده‌های جدیدم را پیاده کنم معمولا مورد توجه قرار نمی‌گرفت یا حمایت نمی‌شد.

بخوانید: پشت هر استارت آپ یک اتاق ۶ متری سفید است

۷- کارآفرین های دیگر برایشان ارزشمند هستند

بسیاری از افراد کارآفرینان را ستایش می‌کنند. سختی و رنجی که کارآفرین در زندگی‌اش کشیده قابل احترام و ارزشمند است و همین دلیل باعث می‌شود آن‌ها هم به کارآفرینی رو بیاورند. هم صحبتی با کارآفرینان با تجربه آن‌ها را به وجد می‌آورد و کارآفرینان الگوی اول زندگی‌شان هستند. برای شخص من کسانی که به صورت بوتسترپ استارت‌آپ خود را شروع کرده‌اند به شدت قابل احترام هستند و سعی می‌کنم ازشان بیاموزم.

۸- کارهای روزمره به شدت آنها را خسته می‌کند

خیلی از افراد به کار روزمره عادت دارند. هر روز صبح به اداره می‌روند و همان کارهای دیروز را در همان چارچوب انجام می‌دهند اما برای بسیاری چنین وضعی یک شکنجه بزرگ است. من به شخصه ترجیح می‌دهم وقتی به دفتر می‌رسم هیچ تصوری درباره اینکه امروز قرار است چطور سپری شود نداشته باشم. چه کسانی را قرار است ببینم؟ آیا تمام برنامه‌های یکسال گذشته امروز تغییر می‌کند؟ دست و پنچه نرم کردن با تمام این شرایط عدم قطعیت لذت بخش است. کارآفرین‌ها خیلی سریع از شرایط یکسان و روزمرگی خسته می‌شوند. همین باعث می‌شود بسیاری از آن‌ها حتی شرکت خودشان را بعد از اینکه به روزمرگی و بلوغ رسید ترک کنند و برای آفرینش بعدی آماده شوند.

۹- می‌خواهند با رشد بالایی یاد بگیرند

کارآفرینی این فرصت را می‌دهد تا در عمل بسیاری از مسائل تئوریک را یاد بگیرید. خیلی از آموخته‌های آکادمیک و بسیاری از مسائلی که در شرکت‌های بزرگ یاد گرفته‌اید در محیط واقعی و کاری که سرشار از نوآوری است تغییر می‌کند. من در یک سال گذشته‌ای که در روی می‌بریم کار کردم با مفاهیمی آشنا شدم و بسیاری از آموخته‌هایم را در محیط واقعی ایران امتحان کردم و متوجه تفاوت بسیار زیاد آن با اطلاعات روی کاغذ و توصیه‌های بی عمل شدم.

۱۰- احساس تحقق و حصول

وقتی کاری کاملا متعلق به خودتان باشد تمام قدم‌های پیشرفت و حصول نتیجه را می‌بینید. هر اشتباهی شما را از مسیر دور می‌کند و هر تصمیم درست شما را یک قدم به مقصد نزدیک می‌کند. چنین شرایطی که شما دقیقا سود و زیان کارتان را به چشم می‌بینید هرگز در شرکت‌های بزرگ و هنگامی که فشار اصلی توسط مدیران مجموعه دفع شده حس نمی‌شود. من در می‌بریم نتیجه تمام تصمیماتم را مستقیما می‌بینم. هر اشتباهی ما را یک قدم بزرگ به شکست نزدیک می‌کند و هر تصمیم درستی یک قدم ملموس به سمت موفقیت است و این برایم بسیار ارزشمند است.