امیر اچ پی کنجکاو کاربرد

سیستم گلستان و قداست دور باطل

اصولاً در ایران «سیستم» نام مقدسی است. می‌توان تمام کاسه کوزه‌ها را سر «سیستم» شکاند. اکثر اوقات قطع است، گاهی «بازی درمی‌آورد»، گاهی برای ساده‌ترین تغییرات دسترسی نمی‌دهد، مانند ماجرای ایرانسل گاهی در یک روز بیشتر از یک کار را نمی‌تواند انجام دهد و خلاصه به اندازه پیچیده‌ترین هوش‌های مصنوعی که هیچ، به اندازه یک هوش بشری می‌فهمد و فرمان می‌دهد و یک سازمان را کنترل می‌کند. آدم‌ها درگیر سیستم‌هایی می‌شوند که خودشان طراحی کرده‌اند. کارها به خاطر هماهنگ نبودن با این سیستم‌ها عقب می‌افتد و در کل شرایط طوری می‌شود که سیستم‌های رایانه‌ای ما را کنترل می‌کنند نه ما سیستم‌ها را. نام سامانه‌ای که در دانشگاه ما و چند دانشگاه سراسری دیگر استفاده می‌شد،  سیستم گلستان بود؛ یکی از عجیب‌ترین مخلوقات نرم‌افزاری بشر.

اولین بار پنج سال پیش که خواستم برای ثبت‌نام با فایرفاکس واردش شوم، موفق نشدم. بیچاره درخواستش واضح بود، تنها با اینترنت اکسپلورر آن هم نسخه ۶ باز می‌شد. هنوز هم وضعش همین است هرچند ظاهرا هم خودشان نمی‌دانند که با نسخه‌های بالاتر اکسپلورر هم کار می‌کند. (هنگام نوشتن این متن به صفحه‌ای در سایت مایکروسافت برخوردم که در آن برای پایان اینترنت اکسپلورر ۶، فرزند کهنسال خود، روزشماری می‌کرد. دیگر او هم از زنده بودن این فرزند به ستوه آمده است.)

روز ثبت‌نام سه چهار صفحه راهنما داده بودند تا کار با این نرم‌افزار را یاد بگیریم. با این حال هر کس پای رایانه‌ها می‌نشست نمی‌دانست با آن همه منو و گزینه چطور برخورد کند. گاهی گیج و منگ بقیه را نگاه می‌کردند و سعی می‌کردند از روی دست کناری ایده بگیرند گاهی هم آنقدر صفحه را بالا پایین می‌کرد تا جایی که به آن نیاز داشت را پیدا می‌کرد. برای همین فرآیندی که باید در پنج دقیقه انجام می‌شد بیش از ۴۵ دقیقه به طول انجامید.

بدون اغراق دقیقاً دو سال طول کشید تا فهمیدم سیستم گلستان چطور کار می‌کند. این سیستم پر از فیلدها و منوهایی است که هیچ کاربردی ندارد و پر از بخش‌هایی است که اصلا در سطح دسترسی شما نیست اما شما آن‌ها را می‌بینید یا بخش‌هایی دارد که دیگر این روزها به کار نمی‌آید اما هنوز کسی زحمت حذفش را به خود نداده است. مثلاً برای دیدن درس‌های ارائه‌شده در ترم جاری بیش از ۶۰ فیلد مقابل‌تان قرار می‌گیرد که البته با پر کردن سه چهار مورد از آنها می‌توانید تا نزدیکی هدف‌تان برسید، یعنی لیست تمام درس‌های این ترم را ببینید و برای مشاهده چیزی که دقیقاً دنبالش هستید، خودتان دستی لیست را بالا و پایین کنید.

این سیستم گلستان امنیت بالایی دارد. مثلاً هر دو هفته اصرار دارد همه پسوردشان را عوض کنند. البته توان پذیرش هر پسوردی را ندارد. یک بار سعی کردم با استفاده از حروف بزرگ و کوچک و علامات، یک رمز پیچیده به آن بدهم تا خیالم از بابت امنیتش راحت شود. پسورد جدید همان و از دست رفتن امکان ورود همان. سرانجام مجبور شدم به آموزش مراجعه و پسوردم را «ریست» کنم.

در سیستم گلستان فرآیندی وجود دارد به نام «ثبت‌نام اینترنتی» که البته هیچ وقت به انتهای این فرآیند که «ثبت‌نام» باشد، نمی‌رسید. بیشتر برای خالی نبودن عریضه است. به یاد ندارم ترمی بوده باشد که من بدون نیاز به مراجعه حضوری واحدهایم را برداشته و با خیال راحت ثبت‌نام کرده باشم. بارها پشت اتاق مدیر گروه می‌ایستادیم یا در آموزش صف می‌کشیدیم تا ثبت‌نامی را که پیش از این اینترنتی و به صورت ناقص انجام دادیم، تمام کنیم و واحدهای اضافه را با موفقیت برداریم.

در دانشگاه امیرکبیر وضعیت اسف‌بارتر بود. بار اولی که در روزهای ثبت‌نام وارد سایت دانشکده شدم، خود را میان کامپیوترهای روشنی یافتم که هیچ ‌کس پشت‌شان نبود اما با سرعت بالایی کارهایی در پورتال ثبت‌نام انجام می‌دادند. سیستم آن‌ها بی منطق‌تر از گلستان بود. انتخاب واحد گاهی از تالار بورس هم به ثانیه‌ها وابسته‌تر می‌شد. آنجا با افزونه iMacros for Firefox کار تکراری حرکت بین گزینه‌ها و انتخاب واحد را اتوماتیک انجام می‌دادند. این قطعه کد آن‌قدر برای برداشتن درس تلاش می‌کرد تا به محض اینکه کسی درس را حذف کرد و یک ظرفیت خالی شد، آن را به سرعت بردارد.

مدتی در بخش فناوری اطلاعات شرکت سایپایدک کارآموز بودم. این شرکت بخشی داشت به نام «طراحی فرآیندها و سیستم» با اینکه در اداره فناوری اطلاعات بود اما افرادی که آنجا کار می‌کردند هیچ سررشته‌ای از کامپیوتر نداشتند. کارشان در کل طراحی یک فرآیند بود؛ اینکه فرد چطور وارد یک گردش کاری شود و چطور بعد از رسیدن به هدفش از آن خارج شود. این دقیقا چیزی است که در طراحی سامانه‌های پیچیده کامپیوتری معمولاً فراموش می‌شود. خواستم بگویم طراحی فرآیند در ایران هم وجود دارد و چیز غریبه‌ای نیست اما نمی‌دانم شاید در بعضی مراکز به کلی فراموش شده شاید هم طبق معمول هست و ما فقط نامش را یدک می‌کشیم. تمام مشکلاتی که در کارهای اداری با آنها برخورد می‌کنید همه‌ به خاطر طراحان فرآیندی است که این سیستم الکترونیکی آنجا را طراحی کرده‌اند و متوجه نیازها و دورهای باطلش نشده‌اند.

بازنویسی رنجنامه پیوست ۲۹

آقای مدیر یک مدرسه هوشمند می‌خواهد

وقتی آقای مدیر تصمیم گرفت در یک اقدام ناگهانی دبیرستانش را هوشمند کند می‌دانستم که خودش هم هیچ چیز زیادی از کاری که می‌خواهد انجام دهد، نمی‌داند. با این حال کار را مشاوره برای راه‌اندازی مدرسه هوشمند را به خاطر نوستالژی دوران تحصیل پذیرفتم.

نمی‌دانم چشم و هم چشمی بود یا چه؛ اما پایه راهنمایی مجموعه (با مدیریتی جدا) در یک اقدام فوریتی تبدیل به مدرسه هوشمند شده بود و این موضوع آقای مدیر را حسابی به فکر انداخته بود. هوشمندی‌شان هم این بود که تمام بچه‌ها لپ‌تاپ داشتند، استاد درس را روی تخته هوشمند ارائه می‌کرد و همه تکالیف‌شان را روی فلش می‌ریختند و هر روز صبح آن را داخل جعبه‌هایی که در راهرو نصب شده بود می‌انداختند. وقتی برای اولین بار این صحنه‌ها را دیدم حس کردم وارد سیاره‌ای دیگر شده‌ام کاملا متفاوت با زمان تحصیل بسیاری از ما؛ یکی از همان پرش‌های فناورانه که در ایران بسیار رایج است و عرضه بدون تقاضا انجام می‌شود.

در آن مدرسه آقای مدیر تنها کسی بود که به مدرسه هوشمند علاقه داشت. شاید این مساله را یک اتفاق فرخنده و باکلاس به حساب می‌آورد شاید هم واقعا چیزهایی در سر می‌پروراند. برنامه جامعی هم برای حرکت مدرسه به سمت هوشمندسازی نوشته بودند و در قدم نخست قرار بر این بود که حضور و غیاب را به صورت اینترنتی و بر بستر نرم‌افزاری بومی به نام «مدبر» انجام دهند. بگذریم که هیچ چیز در آن نرم‌افزار سر جایش نبود. با آنکه رابط معقولی داشت اما مشخص بود بدون هیچ آزمون و خطایی در عرض مدت کمی نوشته شده است. اسامی و مشخصات کارکنان و دانش‌آموزان پیش از این از سیستم قبلی وارد شده بود اما سطح دسترسی‌ها و گذرواژه‌ها بسیار آشفته بود.

تصور کنید وارد یک سازمان کاملاً سنتی می‌شوید که هیچ‌ کس هنوز به درستی نمی‌داند چطور از یک رایانه استفاده کند و حالا بخواهید در چند هفته اصلی‌ترین امور سازمان را رایانه‌ای کنید. برای همین تا هفته‌ها پاسخگوی کوچک‌ترین مشکلاتی بودم که ممکن بود به وجود بیاید. در این حد که کسی با کیبورد فارسی رمزش را اشتباه می‌زد یا یک منوی ساده را نمی‌توانست پیدا کند. باید نفر به نفر می‌رفتم و درباره سایت و نحوه ورود به آن و استفاده از آن توضیح می‌دادم.

بعد از مکانیزه کردن حضور و غیاب تصمیم گرفتند بچه‌ها را وادار به ثبت ساعات مطالعات خود در سایت کنند. استقبال بسیار کم بود. مشاوران هر پایه از اینکه بچه‌ها وقت‌شان را صرف اینترنت کنند ناراضی بودند و می‌گفتند این کار به درس‌شان لطمه می‌زند.

بعد از نصب چندین اطلاعیه و فشار مدیر بر مشاوران دیگر حتی اگر در خانه هم به اینترنت دسترسی نداشتند در مدرسه موظف بودند ساعات خود را وارد کنند. اما دقیقاً برای چه؟ هیچ ‌کس نمی‌دانست چرا به جای اینکه افراد این ساعات را در برگه وارد کنند باید طی یک تغییر ناگهانی آنها را از طریق اینترنت در سایت ثبت کنند. هیچ کس علتش را نمی‌دانست اما مجبور بود انجامش دهد. من هم خیلی سعی کردم روی تفکر آقای مدیر تاثیر بگذارم و او را از این کار منصرف کنم اما علاقه‌اش به اینترنتی کردن کارها از کنترل خارج شده بود.

دردسرهای هرروزه پسورد و قفل شدن حساب‌ها پایان نداشت. بعد از سه ماه بچه‌ها کم‌کم یاد گرفتند چطور از سایت استفاده کنند و اوضاع بهتر شد اما بعد از مدتی تب و هیجان اولیه خوابید و حتی آقای مدیر هم این کار را به کلی فراموش کرد.

وقتی این پروژه فراموش شد آقای مدیر نسبت به وضعیت سایت مدرسه ابراز نارضایتی کرد و خواست کمی محتوا رویش بگذارم. به قول خودش «آن را از این وضعیت کنونی درآورم». سعی کردم در یک حرکت انقلابی تا جایی که سیستم سایت‌ساز «نما» اجازه می‌داد وضعیت را دگرگون کنم. اول با استفاده از نشان دبیرستان و رنگ لوگو، یک هویت بصری ثابت برای سایت انتخاب کردم و اصرار کردم به خاطر پاییز و محرم و جشن و مناسب‌های دیگر مثل گذشته کل قالب را دگرگون نکنند. بخش‌های بی‌مورد مثل آب و هوا و تقویم و لینک سایت‌های نامرتبط  سیاسی و اسلایدشو فصول و مناسبت‌ها را که در سایت‌های ایرانی رایج است، حذف کردم. کمی هم محتوا درباره انواع سایت‌های آموزش الکترونیکی رویش گذاشتم تا آقای مدیر آرام بگیرد و البته راضی بودم که تا همین حد هم توانستم سایت را به سمت ظاهر و محتوای حرفه‌ای مرتبط با آموزش ببرم.

بعد از این ناگهان به فکر آقای مدیر رسید که یک محل مناسب برای گفت‌وگوی دانش‌آموزان و معلم‌ها درست کنیم. خوشبختانه سایت از قابلیت فروم پشتیبانی می‌کرد و در عرض چند ثانیه این ویژگی را به سایت اضافه کردم. حالا کافی بود بچه‌ها با نام کاربری و پسوردشان وارد این بخش شوند. بعدها فهمیدم که اکانت‌های سایت نما با سیستم «مدبر» مشکل دارد و تغییر هر کدام منجر به تغییر دیگری می‌شود و ریست یکی منجر به ریست هر دو. سیستم‌های ایرانی گاهی این قدر بی اساس می‌شوند.

اما مساله اینها نبود؛ وقتی تمام کارهای فنی و ظاهری انجام شد چند مشکل تازه به وجود آمد. اول اینکه معلم‌ها حوصله، وقت یا انگیزه کافی برای اینکه خارج از فضای کلاس و مدرسه به دانش‌آموزان پاسخ دهند، نداشتند.  دوم اینکه مدرسه هنوز اینترنت قابل قبولی نداشت و می‌خواست به سمت هوشمندسازی برود. اکثرا برای باز شدن صفحه اصلی سایت باید بی اغراق ده دقیقه منتظر می‌ماندم و دانش‌آموزان هم به اینترنت دسترسی نداشتند.

روزهای آخر کارم طی جلسه‌ای بخشنامه آموزش و پرورش را دیدم. بخشنامه در سه فاز توصیف شده بود. حساب‌شده و منطقی به نظر می‌آمد. میزان کامپیوتر‌ها و ابعاد سایت مدرسه به مرور افزایش می‌یافت اما یک چیز بسیار عجیب بود. در بخشنامه مدرسه هوشمند روبه‌روی ردیف «متوسط زمان جست‌وجوی منابع علمی روی اینترنت و اینترانت توسط دانش‌آموزان در هفته» پیش‌بینی شده بود در فاز نخست پنج دقیقه، در فاز دوم هفت دقیقه و در فاز سوم که بعد از 10 سال به دست می‌آمد، ۱۰ دقیقه باید به اینترنت دسترسی داشته باشند. این کلید تمام مشکلات بود؛ یعنی نگاه اشتباهی که به صورت کلان به وجود آمده بود. با این حساب شاید مهم‌ترین هدف هوشمندسازی که دسترسی به محتوای غنی و بیشتر بود، به کلی از یاد می‌رفت.

مدرسه هوشمند

این کلاف پیچیده چند سر داشت: مدیری که دوست داشت یک مدرسه هوشمند داشته باشد، معلم‌هایی که برای تولید محتوا روی این بستر حوصله نداشتند، محتوایی که اصلاً وجود نداشت و معدود شرکت‌هایی که در این زمینه کار کرده بودند هم کیفیت کافی را نداشتند، مشاورانی که نمی‌خواستند دانش‌آموزان به اینترنت دسترسی داشته باشند و وزارت آموزش و پرورشی که هنوز به جهان نامتنهاهی اینترنت در رشد آگاهی و دانش باور نداشت.

بازنویسی رنجنامه پیوست ۳۱

در جستجوی مفهوم بلیت الکترونیکی

سفر به شهرستان در کنار دردهای دیگرش مانند دوری از خانه، بطالت اوضاع، تغییرات فرهنگی و دوری از کار، درد دیگری را هم با خود یدک می‌کشد و آن خرید بلیت الکترونیکی است. دفعه اول برای خرید بلیت الکترونیکی قطار از چند روز پیش از حرکت به سایت رجا مراجعه کردم و بلیت الکترونیکی را خریدم. طبق توضیحی که در سایت آمده بود باید کد را یادداشت می‌کردم و بعد در ایستگاه بلیت الکترونیکی را چاپ می‌کردم. هیچ امکانانی برای تعیین شماره صندلی و شماره کوپه وجود نداشت یعنی عملاً تنها قسمت الکترونیکی این خرید تقدیم پول به شرکت معظم رجا بود. هرگز نفهیدم که اگر قرار باشد به باجه بلیت فروشی مراجعه کنیم و بلیط را چاپ کنیم که همان موقع هم دست در جیب کرده و پول را پرداخت می‌کردیم  یا کارت می‌کشیدیم. دیگر چه احتیاجی به راه‌اندازی سایت با کلاسی مانند «رجا تیکت» بود؟ آیا پول دادن این‌قدر وقت گیر بود که تنها آن را در فرآیند خرید بلیت، الکترونیکی کرده بودند؟

به هر حال بلیط را خریدم و حدوداً نیم ساعت مانده به حرکت قطار به ایستگاه رسیدم. از گفته‌های دیگران می‌دانستم که قطار حداقل ۴۵ دقیقه تاخیر دارد. به سمت باجه فروش بلیت رفتم، صف‌اش به درازا کشیده بود. صف اخطلاتی بود از کسانی که تازه می‌خواستند بلیت بخرند و کسانی که بلیتِ اصطلاحاً الکترونیکی خریده بودند و تنها می‌خواستند آن را چاپ کنند. خود رجا هم می‌دانست در عمل فرقی بین این دو گروه نیست که صف را مختلط کرده بودند. گاهی فردی می‌آمد و تازه شروع می‌کرد به سؤال پرسیدن درباره ساعت حرکت قطارها و ما همین‌طور نگاهش می‌کردیم که «مرد حسابی می‌خواهیم بلیتمان را چاپ کنیم الان قطار می‌رود».

حدود نیم ساعتی در ته صف منتظر ماندم جلوی باجه که رسیدم شماره‌ام را تقدیم کردم و خانمی که پشت آن نشسته بود با لبخند ملیحی گفت سیستم قطع شده است. کمی منتظر ماند و بعد که دید بی‌فایده است تق، پنجره را بست. کاغذم لای جداره پنجره کشویی گیر کرد.  به لبخند زیبایش فکر کردم. من ماندم و آدم‌های پشت سرم که دیگر سال‌ها بود به جمله «مشکل از سیستم است» عادت کرده بودند. قاعدتاً قطار باید تا آن موقع می‌رسید اما طبق معمول دچار تاخیری نیم‌ساعته شد. حدود نیم ساعت منتظر ماندیم تا اعلام کردند که سیستم حالا حالاها درست نمی‌شود. قطار آمد و من با یک کد بلیت الکترونیکی که هیچ اعتباری نداشت سرگردان در ایستگاه مانده بودم. مرا به رئیس قطار ارجاع دادند. برای او هم اینکه من به صورت قانونی و رسمی بلیت الکترونیکی خریده بودم اهمیتی نداشت. قرار شد سوار قطار شوم و اگر تا نیمه راه که حدود ۳ ساعت می‌شد سیستم‌ها وصل شد و استعلام جواب داد که هیچ، اما اگر جواب نداد مبلغی بیش از آنچه الکترونیکی پرداخت کرده بودم را باید جریمه می‌دادم.

بماند که آن سفر شش ساعته با مراجعه‌های چند باره مسئول چک بلیت و گفتن این جمله که «بلیت نداری؟» عذاب آور شده بود. در نهایت به نیمه راه رسیدم و از بخت خوب من سیستم وصل نشد. پول را دادم و خیلی مودبانه راهنمایی‌ام کردند که چطور وقتی به تهران رسیدم می‌توانم پولم را پس بگیرم.

مبلغ بلیت واقعاً ناچیز بود اما من طبق عادت همیشگی‌ام که دوست دارم حقم را حتی شده یک قران از دولت بگیرم چند روز بعد که دوباره می‌خواستم از تهران بروم به ایستگاه راه‌آهن مراجعه کردم تا ببینم واقعاً اشکال از من بوده یا آن‌ها و البته پاسخ حداقل برای من روشن بود. حدود نیم ساعتی با رئیس آن بخش صحبت کردم و کار به جر و بحث کشید و او با بیان اینکه من موظف بودم بلیت‌ام را زودتر چاپ کنم سعی داشت تقصیر را گردن من بیاندازد. آخرش گفت اگر مبلغ قابل برگشت بود با من تماس می‌گیرند. چند روز بعد تماس گرفتند و شماره کارت خواستند و آخر سر هم پول را واریز نکردند و من هم پی‌اش را نگرفتم. آخر سر فهمیدم اساسا تصور من با خرید الکترونیکی که شامل خرید تمام بخش آن کالا یا خدمات می‌شود با تصور او متفاوت بود.

این وضعیت در خرید از پایانه (برای بلیت الکترونیکی اتوبوس) هم به همین صورت است یعنی بلیت را می‌گیرید و بعد باید آن را در ترمینال چاپ کنید. هرچند به خاطر شلوغی کمتر، اوضاع به آشفتگی راه‌آهن نمی‌شود. جدا از اینکه سایت چقدر بهتر از رجا طراحی شده و شما می‌توانید شماره صندلی خود را هم تعیین کنید. البته طبق معمول افراط و تفریط از ویژگی‌های بارز ما ایرانی‌ها است. در ترمینال جنوب تهران تنها کافی است نام خود را بگویید تا بلیت را به شما بدهند نه کدی می‌خواهند نه کارت شناسایی. در ترمینال شهرستان بلیت را هم چاپ نمی‌کنند سوار می‌شوید شخصی می‌آید و نام شما را می‌پرسد و اسمتان را تیک می‌زند. بنابراین شخصی با دانستن نام شما و ساعت حرکت شما می‌تواند بلیت الکترونیکی شما را بگیرد.

در میان تمام این سناریوها و ماجراها چیزی که گم شده است خرید الکترونیکی بلیت است که ظاهراً برخلاف کشورهای دیگر به هیچ وجه روی «فرآیند» آن فکر نشده است. طبق معمول فکر می‌کنیم همین که یک سایت راه‌اندازی کردیم یعنی یک خدمت و محصول دیگر هم الکترونیکی شد و می‌توانیم آن را به افتخارات شرکت و مجموعه‌مان اضافه کنیم.

منتشر شده برای ماهنامه پیوست

من و نسل چهار ایرانسل

تقریباً دیگر برایم عادی شده بود که در خانه تمام تماس‌هایم را از دست بدهم و این شرایط صحنه مزحکی را رقم می‌زد. زنگ گوشی که به صدا در می‌آمد باید در خانه می‌دویدم تا یک نقطه خوب برای صحبت پیدا شود و در اکثر مواقع هم در حین این دوندگی‌ها ارتباط قطع می‌شد. عده‌ای می‌گفتند به خاطر پانچ چندباره سیم‌کارت است و با تعویض آن مشکل حل می‌شود. من هم با توجه به اینکه پیامک‌های متعددی از ایرانسل دریافت کرده بودم و در آن از تعویض رایگان سیم‌کارتم به 4G گفته بود دیگر در برابر وسوسه داشتن پیشرفته‌ترین اینترنت کشور تاب نیاوردم و تصمیم گرفتم برای دریافت یک سیم‌کارت نو اقدام کنم.

برای کسب اطلاعات بیشتر با خوشحالی به سایت ایرانسل مراجعه کردم. تقریباً در سه خبر در بازه‌های زمانی متفاوت این جمله تکرار شده بود: «مشترکان ایرانسل می‌توانند با همراه داشتن کارت ملی خود نسبت به تعویض رایگان سیم‌کارت‌، خرید سیم‌کارت نسل جدید و یا مودم های 3G و 4G اقدام کنند» به همین واضحی. یا در بخش راهنمای سایت آمده بود: «بدین منظور می‌توانید با مراجعه به مراکز خدمات ایرانسل سیم‌کارت فعلی خود را بدون پرداخت هزینه تعویض کرده و یا نسبت به خرید سیم‌کارت نسل ۴ اقدام نمایید». شعفی که از شفافیت و تأکید روی کلمه رایگان این خدمت در آن لحظه داشتم وصف ناپذیر بود. در بخش خرید آنلاین هم به این موضوع اشاره کرده بود و «تعویض رایگان» را به صورت زیبایی با فونت قرمز نوشته بود. رؤیای یک سیم‌کارت سالم که به صورت استاندارد در سه سایز مختلف برش خرده و می‌تواند مشکل آتن‌دهی و اینترنت را آن هم به صورت رایگان برای من حل کند پتانسیل این را داشت که خواب را از چشمانم برباید.

چون سال‌ها تجربه این کارهای اداری را در دانشگاه داشتم هرچه مدرک در خانه بود (از شناس‌نامه و کارت‌ملی تا گواهی دیپلم و گواهینامه) را برداشته و به سر راست‌ترین مرکز خدماتی که آدرسش در سایت آمده بود یعنی متروی امام خمینی رفتم (تعجب نکنید تقریبا تمام مراکزی که سیم‌کارت را رایگان عوض می‌کردند در مترو بودند). تا به حال پیش نیامده بود به دفتر خدمات بروم. با خیالی که خود ایرانسل با تبلیغاتش در ذهن‌ها به وجود آورده تصورم یک دفتر بزرگ بود با پیشخوانی وسیع، که همه لباس‌فرمی با رگه‌های طلایی به تن دارند و در حالی که مشتریان زیر باد کولر انتظار می‌کشند آن‌ها را صدا می‌کنند و مشکلشان را در کمال احترام حل می‌کنند.

ساعت ۹ صبح به ایستگاه امام خمینی رسیدم. «مرکز خدمات ایرانسل» را با پرس و جو پیدا کردم یک اتاقکی بود با فضایی تقریباً ۱۸متر که صندلی‌هایی فلزی کیپ تا کیپ آن را پر کرده بود طوری که نمی‌توانستی حتی در آنجا قدم برداری. وارد که شدم شخصی با لباس نگهبانی مترو کنار دستگاه نوبت‌دهی ایستاده بود. دستش راستش را حلقه‌وار گذاشته بود روی دستگاه انگار صمیمی‌ترین دوستش است. برای خودش رئیسی بود. نگذاشت دکمه را بزنم. اول پرسید چه کار داری. کارم را گفتم. خودش برایم نوبت گرفت. در آن یک وجب جا حدود ۲۰ صندلی گذاشته بودند و تمامش پر بود. هوا حسابی گرم بود و آن یک کولر از پس خنک کردن حرارت بدن این همه آدم بر نمی‌آمد. افراد زیادی برای انجام کارهایشان آمده بودند. پیرزنی آمده بود و دقیقه‌ها در صف ماند که یک شارژ ۵ هزار تومانی بخرد. آقایی میان سال با صورتی گرد و تپل با پای شکسته آمده بود و در یک دستش عصا بود در دیگری قبض‌های تراکنش‌هایی که هرگز به حساب سیم‌کارتش ریخته نشده بود. در پیشخوان دیگر مرد جوانی نشسته بود و با صدای تقریباً بلند اعتراض می‌کرد. می‌گفت: «همکاران شما به من زنگ زدند که بیا دفتر خدمات سیم‌کارتت را رایگان عوض می‌کنیم حالا آمده‌ام سیم‌کارت خودم را سوزانده‌اید و سیم‌کارت جدید هم ۱۰ هزار تومان هزینه دارد؟ حداقل سیم‌کارت قبلی‌ام را برگردانید» کمی خودم را جمع کردم و نیم‌خیز و آرام از همان بادجه کناری پرسیدم: «تعویض سیم‌کارت رایگان است دیگر؟» گفت: «نه ۱۰ تومان هزینه دارد.» گفتم: «درسایت نوشته بود رایگان» گفت: «اگر گوشی‌تان 4G را ساپورت کند».

کمی بعد هنوز نوبتم نشده بود که کسی از اتاق پشتی آمد و گفت: «کسی تعویض سیم‌کارت دارد؟» با خوشحالی دستم را بلند کردم و به اتاق پشتی رفتم. نشستم. اول از همه کارت ملی را خواست. کلامی از دهانم خارج نشده بود که گفت: «ده تومان هزینه‌اش است» گفتم: «روی سایت نوشته بود رایگان» خیلی حق به جانب گفت: «یعنی ما دروغ می‌گوییم؟»‌ گفتم: «یعنی سایت دروغ می‌گوید؟» گفت: « اطلاعات سایت قدیمی است» گفتم: «اتفاقا تصمیمات جدید را روی سایت که سریع‌تر می‌توانند بگذارند» دوستی که کارت‌ملی‌ام را گرفته بود و شماره‌اش را در سیستم وارد کرده بود پرید وسط که: «سیم کارت به اسم خودتان نیست» و من انگار تازه از ماجرا با خبر شده باشم یاد دوم راهنمایی افتادم و سیم‌کارتی که پدرم برایم هدیه گرفته بود. با تردید گفتم: «احتمالا به اسم پدرم است» کارت را داد دستم رو به همکار دم درش گفت: «بگو بعدی بیاد» بعدش انگار تازه متوجه حضور من در اتاق شده باشد رو به من کرد و گفت: «برو با مالک سیم‌کارت بیا» نمی‌دانم چرا اما به او حق دادم و بی هیچ حرفی خارج شدم اما در راه برگشت با خودم فکر کردم کجای سایت چنین چیزی را نوشته بود.

چقدر شرم‌آور است که پدرم را در روز تعطیل به یکی از دفاتر بردم، تا هم سیم‌کارت را درست کنم هم آن را بعد از این همه سال به اسم خودم کنم تا از وقوع اتفاقات مشابه جلوگیری شود. به یکی از دفاتر اصلی در خیابان جمهوری رفتیم، نزدیک خیابان کشور دوست. قبلش سر راه به یک دفتر دیگر برخوردیم. همان مکالمه تکراری پیش آمد. گفت: «هزینه‌اش ده تومان می‌شود» گفتم: «در سایت زده بود رایگان» گفت: «باید به دفتر اصلی چند خیابان آن ور تر مراجعه کنید». می‌توانستم پولش را بدهم و خودم را خلاص کنم اما سر لج افتاده بودم که به هر قیمتی شده بعد از این همه دوندگی سیم‌کارت را همان طور که در سایت نوشته بود رایگان دریافت کنم.

CKrIQ-JWwAAr_P2

به همان دفتر کشور دوست رفتیم. تصور کردم این یکی دیگر دفتری است در شأن ایرانسل. از قبلی کوچکتر بود. خانمی کنار درب ایستاده بود و نمی‌گذاشت مشتری داخل شود. اول سؤال می‌کرد چه کار داری. داخل که شلوغ می‌شد آدم‌ها را زیر آفتاب بیرون از مغازه نگه می‌داشت تا دفتر خلوت شود. شبیه رفتار نازی‌ها بود. پشت باجه که رفتم گفتم: «می‌خواهم سیم‌کارتم را 4G کنم» گفت: «۱۰ تومان هزینه‌اش می‌شود». ناگهان یاد فیلم Wild tales افتادم در اپیزود چهارم ماجرای کسی را روایت می‌کرد که شهرداری ماشینش را بی‌دلیل با جرثقیل برده بود و او هم روز بعدش به دنبال گرفتن حقش به شهرداری رفت. در همان جا یکی از مراجعان به او می‌گوید: «غیر قابل تحمله اما همینه که هست. تو دو راه داری یا پول بدی و خودت رو راحت کنی یا باعث سکته قلبی خودت بشی. می‌دونی چیه من که هنوز کلی آرزو دارم» او که در حقش ظلم شده بود مهندس انفجار بود و چند روز بعد یکی از پارکینگ‌های شهرداری را منجر کرد. خوشبختانه من جایی را منفجر نکردم.

انگار که بخواهند اول مطمئن شوند من پول بده نیستم بعد راه‌حل رایگان را امتحان کنند. بالاخره با جر و بحث کارم را کردم و سیم‌کارت را رایگان عوض کردم. هرچند نتوانستم آن را به نام خودم کنم چون «سیستم» در یک روز یک کار را بیشتر نمی‌توانست انجام دهد.

سعی کردم تا یک هفته سیم‌کارت را با دقت امتحان کنم. مشکل آنتن‌دهی‌اش در آن منطقه خاص حل نشد و اینترنتش… گاهی پوشش‌اش بهتر شده بود اما خیلی اوقات از EDGE هم آرام‌تر بود.

نوشته شده برای شماره ۲۷ ماهنامه پیوست

آیا استارتاپ های ایرانی بلعیده می‌شوند؟

ماجرای استارتاپ لست‌سکند که گزارش آن را در شماره  ۲۶ ماهنامه پیوست می‌خوانید در زیر جنگ و جدل‌های سطحی صنفی‌اش، تحلیل عمیقی درباره سرنوشت استارتاپ های آی‌تی ایرانی دارد.  آیا استارتاپ‌های ایرانی به زودی توسط صنفی که از آن بیرون آمده‌اند بلعیده می‌شوند؟

در سال‌های گذشته فناوری اطلاعات همیشه مانند دسر بعد از غذا، جز کوچک اما شیرین و دلچسبی برای یک صنف و بازار به حساب می‌آمد. فرآیند به این شکل بود که یک استارت‌آپ به صورت مستقل بدون اینکه اصلا کاری به کار آن صنف داشته باشد کارش را شروع می‌کرد و  به اعضای آن صنف هم خدمات می‌داد. اما اکنون ورق در حال برگشتن است. صنف‌های قدرتمند در حال پی بردن به ارزش غذایی دسر آی‌تی دنبال این هستند که آن را بخش مهمی از وعده غذایی خود کنند.

در ماجرای لست‌سکند هم ( که سازمان گردشگری طبق بخشنامه‌ای تبلیغ بیش از حد تورها را مشخصا در سایت لست‌سکند ممنوع اعلام کرد) عده‌ای می‌گویند به خاطر شکایات مردم این اتفاق افتاده، عده‌ای دفاع می‌کنند که کسی شکایت نکرده و سیستم رسیدگی به شکایات قوی‌ای دارند، عده‌ای می‌گویند لست‌سکند اوضاع بازار را به هم ریخته، عده‌ای می‌گویند یک درگیری شخصی بین سایت و رئیس سازمان است و در نهایت عده‌ای می‌گویند آژانس‌های بزرگ می‌خواهند از راه‌ها و روابط سنتی و سابق خود استفاده کنند. اما در این بگیر و ببند حقیقت این است که آن آژانس‌های مخالف هم دشمن فروش و تبلیغات اینترنتی نیستند بلکه می‌خواهند سایت خودشان را داشته باشند. تعدادی از آژانس‌های گردشگری با پی بردن به اینکه یک عامل خارجی در حال تنظیم و تأثیر گذاری در بازار است سعی دارند آن را با نمونه‌هایی که از دل خودشان بیرون آمده جایگزین کنند. بازارهای سنتی ترجیح می‌دهند به فناوری اطلاعات همچنان به چشم همان دسر نگاه کنند.

مشابه این ماجرا پیش از این بر سر استارتاپ دیجی‌کالا پیش آمد. هنگامی که بازار سنتی خرید و فروش لپ‌تاپ و موبایل حیات خود را در خطر دید سعی بر حذف این استارتاپ موفق کرد هرچند دیجی‌کالا با قیمت‌هایی بالاتر از کف بازار سعی کرد خود را از هر گزندی حفظ کند و همچنان مثل یک دسر شیرین باقی بماند.
بیرون از ایران هم این اتفاقات غریبه نیست. ورود Uber به عنوان یک استارتاپ مستقل به دل صنف تاکسی‌رانان باعث مشکلات متعددی برای این استارتاپ شد اما به خاطر قدرتی که داشت شکست نخورد چون در کشورهای پیشرفته، آی‌تی پا به پا و حتی فراتر از بازارهای سنتی پیش می‌رود و با قوانین تعریف شده و حقوقی در برابر دیگران کم نمی‌آورد. در حالی که در ایران فرهنگ و فضای نوپای استارتاپ‌های فناوری‌اطلاعات در برابر هر نسیمی بر خود می‌لرزند. این خطری است که در آینده با پا داغ شدن هرچه بیشتر استارت‌آپ‌های فناوری آن‌ها را تهدید می‌کند. حال هرچه پیش می‌رویم احتمال اینکه صنف یا بازار دیگری به اهمیت فناوری اطلاعات پی ببرد و در صدد حذف بازیگران نوپای آن باشد تا خود وارد گود شود، افزایش می‌یابد.

منتشر شده برای ماهنامه پیوست