نانوشته‌هایم

گاهی می‌نویسم. فکر می‌کنم بیشتر باید بنویسم. نمی‌دانم چرا. اما خیال می‌کنم آخرش همین نوشتن است. برای من با نوشتن آخرش جاودانگی است. می‌گویند رسانه عوض شده، مخاطب حوصله ندارد اما به نظرم هنوز هم همه چیز را می‌توان در پیچ و تاب این نوشته‌ها پیدا کرد.

عصر یک روز تعطیل (تعطیل نبود اما برای کسی که از کار بی‌کار شده تعطیل به حساب می‌آمد) با خودم گفتم: «چرا که نه؟» چرا خیلی ساده منتشرشان نکنم؟ برای همین تصمیم گرفتم نوشته‌های کوتاهم را و در نهایت داستان بلندم را به شکلی در اینجا منتشر کنم.

همیشه فکر می‌کردم روزی یک نویسنده حرفه‌ای شوم که از این طریق پول در می‌آورد. نشد. هنوز البته. اگر فکر کردید نوشته‌هایی که با شما به اشتراک گذاشتم ارزشش را دارد با پرداخت مبلغی بهم انگیزه بیشتر نوشتن بدهید.

اگر دوست دارید از داستان‌های جدیدم با خبر شوید ایمیل و نام تان را اینجا وارد کنید یا عضو این کانال تلگرامی شوید.

نمی‌شود اسمش را شعر گذاشت. اما داستان هم نیست. یکهو می‌آید و می‌رود و هیچ چیز هم ازش باقی نمی‌ماند. گاهی با یک حس. گاهی با یک عکس.

همه چیز از یک شب داستان در سال دوم دانشگاه شروع شد. برداشتم تکه نوشته‌هایی که از حال و هوایم در آن روزهای دانشگاه داشتم را چسباندم بهم و شد یک داستان بی سر و ته.

دفعه بعد به بهانه مسابقه بهرام صادقی سعی کردم منسجم تر بنویسم و شد داستان اتوبوس قرمز. همان موقع حس کردم به دام پیچیدگی افتاده ام همین شد که وسط نوشتن آن داستان در یک ظهر پاییزی دست به کار شدم و درباره بعد از ظهر آقای جوکار نوشتم.