به بهانه جشن انتشار اوبونتو: قاعده برگزاری یک جشن چیست؟

یک هفته می‌گذرد و اکنون بهتر می‌توان در این باره نوشت. این نوشته قرار نیست دوباره به شکایت و گلایه بپردازد بلکه دنبال این است تا با گشودن اشتباهات از تکرار دوباره آن‌ها جلوگیری کند و در انتها واقعا یک راهکار هرچند ناقص را ارائه دهد.

پنج‌شنبه ۷ خرداد طبق یک سنت دیرینه جشن انتشار اوبونتو برگزار شد. این جشن انتشار روی کاغذ مثل همیشه پربار بود. عناوین کارگاه‌ها بسیار کاربردی و متنوع بودند. در اینکه نفس برگزاری این جشن‌ها عالی است و برنامه‌ها معقول است هیچ شکی نیست. اما قضیه در امور اجرایی این جشن بود. همان‌طور که می‌دانید هر بار یکی از دانشگاه‌های تهران برای برگزاری این جشن‌ها انتخاب می‌شود و قضیه از این قرار است که واقعاً ملاک انتخاب این دانشگاه‌ها و انتخاب یک تیم برای برگزاری چیست؟

توصیه می‌کنم پیش از هرچیز یادداشت جادی را در این باره بخوانید. ممکن است این‌طور به نظر بیاید که این نوشته یک جوابیه است اما در حقیقت صرفاً یک زاویه دید متفاوت است که می‌خواهد از نگاهی دیگر به اتفاقات بنگرد. اندکی صبر کردم که از همایش بگذرد تا هیجانات و قضاوت‌های زود هنگام فروکش کند و در شرایط منصفانه‌تری به قضایا نگاه کنیم.

مدیریت

هیچ‌کس منکر مشکلات فنی نمی‌شود. اصلاً مشکلات فنی را مثل باگ‌های نرم‌افزار نمی‌توان صد درصد از نبودنشان مطمئن شد. اما قضیه از این قرار است که با این مشکلات فنی چطور برخورد کنیم. تیم برگزار کننده که ظاهراً تیم ACM دانشگاه تهران بودند در میان ارائه‌ها تصمیم گرفتند ویدئویی از معرفی خود بگذارند اما ویدئو پروژکتور مشکلاتی داشت و نتیجه اینکه در سالن همایشی که تهویه مناسبی هم نداشت، در آن ظهر گرم که همه عرق از سر و رویشان می‌ریخت نزدیک به ۲۰ دقیقه از وقت شرکت کننده‌ها را گرفتند و بسیاری را که حتی صندلی نداشتند سرپا نگه داشتند. انتظار بر این بود که در برابر چنین مشکلی تصمیم درست گرفته می‌شد و از نمایش این ویدئو عبور می‌کردند. درست است که تیم ACM زحمت کشیدند و انتظار داشتند معرفی شوند. اما به چه قیمتی؟ در حالی که به صورت توهین آمیزی حتی وقتی بازخورد حاضرین را هم دیدند بر نمایش ویدئو و ادامه درگیری با پروژکتور پافشاری می‌کردند.

ناپختگی تیم در ارتباط با شرکت کنندگان هم دیده می‌شد. وقتی عده‌ای می‌خواستند علت اینکه با وجود ثبت نام غذا نداشتند را بدانند تیم ACM به طرز عجیبی از خودشان دفاع می‌کردند و حاضر بودند دقیقه‌های زیادی سرپا با فرد مورد نظر بحث کنند تا ثابت کنند خودشان درست می‌گویند. این برخورد غیر حرفه‌ای چندین بار دیگر تکرار شد تا ما را به اشتباهات این تیم مطمئن کند.

به خواندن “به بهانه جشن انتشار اوبونتو: قاعده برگزاری یک جشن چیست؟” ادامه دهید

استعدادهای گم شده در اقبال

چند وقت پیش بالاخره شماره دومین فردی که باید برای ماهنامه سلام دنیا با او مصاحبه می‌کردم به دستم رسید. […] جایش خیلی پرت و دور بود. از این‌جا به بعد را می‌توانید در گزارش بخوانید اما حرف اصلی‌ام چیز دیگری است.

هنگام صحبت کردن بارها از حرف‌هایش شوکه شدم. ماجراهایش همان قصه‌های عادی‌ای بود که تا به حال برای همه ما پیش آمده اما انتظار شنیدن‌اش را از زبان کسی که به قول خودش «زیر دیپلم است» نداشتم. با هر حرفش مرا به وجد می‌آورد. لبخندِ بی‌اختیارِ رویِ لبانم محو نمی‌شد. کوشش‌اش، سماجتش، کنجکاویش، فکر آزادش، میلش به تجربه تازگی‌ها و نترسیدن از تغییر همه صفت‌هایی شایسته احترام بودند. هرچه پیش می‌رفتیم من بیشتر از خودم می‌پرسیدم چرا چنین کسی با چنین روحیه و سخت کوشی اینجاست و کارش طراحی برچسب‌های تقلبی خودرو است. وقتی پرسیدم که چرا برای دریافت مدرک و یا استخدام در شرکتی اقدام نکرده، با این دید که در شرکت‌ها پول کم می‌دهند و اینجا به خوبی پول در می‌آورد خودش را آرام کرده بود. اما در حین مصاحبه بارها با افسوس گفت که اگر راهنمای خوبی داشت که او را از دانشگاه نمی‌ترساند او هیچ وقت اول دبیرستان درس را رها نمی‌کرد و الان اوضاعش خیلی بهتر بود.

majidBlog

چنین آدم‌هایی در جامعه ما زیاد هستند. کسانی که ذاتاً با استعدادند اما از روی بد اقبالی در خانواده، اتفاقات اطرافشان و تصمیمات اشتباه دیگران گم می‌شوند و همین یک تصمیم مسیر زندگی‌شان را تغییر می‌دهد. تعجب نکنید اگر روزی کارگر ساختمانی را دیدید که به معماری علاقه دارد و رؤیای روز و شبش جمع کردن تصاویر بناهای زیباست. تعجب نکنید اگر با تمام اصول معماری آشنا بود اما به خاطر جایگاهش در حین کار نمی‌توانست اندکی ابراز عقیده کند. دیدن چنین انسان‌هایی بعید نیست پس مثل من از دیدن آدم‌های با استعدادی که استعدادشان به خاطر شانس زندانی شده تعجب نکنید.

کلاس پرنده : تلنگری برای حرکت جامعه

چنین آدم‌هایی کم هستند، که یک روز جرات این را داشته باشند که به همه چیز «نه» بگویند. یک روز به تمام آن چیزهایی که سال‌ها دنبالش دویدند، به چیزهایی که در دید جامعه ما برتری و موفقیت است نه بگویند و بروند دنبال رویاهای دور دست کودکی. چنین آدم‌هایی کم هستند اما رضا بهرامی‌نژاد موفق شد این کار را بکند. عاشق آن «نه» بزرگی شدم که به زندگی عادی و روزمرگی‌اش گفت. همان «نه» که هیچ کس، هیچ‌کس جرات گفتنش را ندارد و همه می‌ترسند به زندگی خوب و نرمالشان نه بگویند، حتی من هم می‌ترسم بروم دنبال آن چیز غیر عادی که روزگاری در رویاهایم دنبالش بودم (البته اگر تا الان گمش نکرده باشم!) با این حال رضا نترسید حتی وقتی آرزویش یک سیرک جاده‌ای بود!

پرستوی مهاجر آخرین پروژه کلاس پرنده
پرستوی مهاجر آخرین پروژه کلاس پرنده

رضا تیمی تشکیل داد  و با آنها پروژه راه انداخت به نام کلاس پرنده، اسمش را هم از روی کتاب دوران کودکی‌اش اقتباس کرد و تصمیم گرفت مانند آن سیرک سیار رویاهایش، دل به جاده بزند و با کلاسی که به صورت انتزاعی می‌تواند پرواز کند آموزش، خلاقیت و تغییر کردن را به دورترین نقاط ایران ببرد و چشمه خشکیده خلاقیت را در وجود کودکان آنجا به جوش آورد. او نمی‌خواست مانند اکثر خیریه‌ها کار کند، دنبال پول و غذا و مدرسه ساختن نبود. دنبال این بود که به سهم خودش، هر چند کوچک، تغییر و شور را به جامعه بیاورد. به تعریف خودش پروژه کلاس پرنده ترکیبی از سفر، کارآفرینی و روابط عمومی است که می خواهد از طریق خدمات هنری نوآوری های اجتماعی به وجود آورد.

اکنون در کلاس پرنده پروژه‌های دیگری برای هوای پاک، ارتقاء فرهنگ نوروز و یادآوری مهاجران ایرانی نیز در حال اجرا است که می‌توانید شرح آنها را در وبلاگ کلاس پرنده بخوانید.

فناوری ارتباطات کجای کلاس پرنده است؟

شاید تا الان فهمیده باشید که ذات این پروژه بر اساس ارتباط با جامعه است و به طبع مهمترین بخش آن اطلاع‌رسانی و قدرت روابط عمومی است که می‌تواند چنین حرکتی را در سطح مردم گسترش دهد. کلاس پرنده برای این کار از قدرت ارتباطی اینترنت و شبکه های اجتماعی استفاده می کند. در صفحه فیس‌بوک و توییتر این پروژه می‌توانید نمونه‌هایی از تعامل آنها با مردم را برای شروع یک پروژه ببینید. در حقیقت اگر اینترنتی نبود کلاس پرنده نمی توانست به این سرعت و با رسانه های سنتی موجود مانند تلویزیون، روزنامه و نشریات مکتوب خود را مطرح و با جامعه صحبت کند. این هم چشمه کوچک دیگری از جادوی اینترنت و شبکه‌های اجتماعی است.

اگر می‌خواهید داستان چگونگی تولد کلاس پرنده را از زبان خود بهرامی بشنوید ویدئوی او را در تخته سفید ببینید.

احوالات گیکی یک گیک

همه چیز با این شماره رادیو گیک شروع شد. در این خبر از ترجمه‌ی اشتباه و عجیب لغت گیک در کتابی به نام پندراگن صحبت شده بود. جایی دیگر،  دوستی که خودش را یک گیک می‌دانست یادداشتی نوشت و به صورت کاملاً صادقانه احوالات درونی خودش یا دیگر گیک‌های امثال خودش را بازگو کرد. این نوشته به‌قدری خوب بود که تصمیم گرفتم آن را در کنار نظرات خودم در اینجا منتشر کنم.

گیک ها

من تا قبل از خواندن این یادداشت خودم را یک گیک نمی‌دانستم اما بعد از خواندن یادداشت و بعد از افروخته شدن احساسات مشترک، حس کردم من هم گیک هستم.

اما گیک چیست؟ این یک تعریف اصولی است. اما به زبان ساده گیک عاشق است. یک چیز را شدیدا دوست دارد حتی اگر بداند این دوست داشتن  به او ضرر می‌زند گیک یک چیز را با تمام تلخی‌هایش دوست دارد و از دوست داشتن آن خسته نمی‌شود یک گیک الزاماً عاشق دیجیتال نیست می‌تواند خوره‌ی هر چیزی باشد از کمیک استریپ گرفته تا ربات (شکل).

ما گیک هستیم، بر اساس شور و اشتیاق حرکت می‌کنیم، کاری رو انجام می‌دیم که از انجامش لذت می‌بریم، مشوق ما پول یا شهرت یا خیلی از چیز‌های دیگه نیست، برای ما ارزش چیز‌ دیگه‌ای هست، و چون تمرکز بر علایق خودمون داریم، معمولا در اجتماع منزوی هستیم.

در ابتدا کاری نداریم آن چیز چه سودی برای ما دارد اما در مرحله‌ی بعد آن را برای خودمان توجیه می‌کنیم و به خودمان می‌قبولانیم که آن چیز سر تا پا سود است و آینده‌ی درخشانی دارد.

گاهی اوقات حس می‌کنیم دیگران ما را نمی‌فهمند. حس می‌کنیم میان یک سری آدم احمق زندگی می‌کنیم که چون از علاقه‌ی ما خبر ندارند، نیم که هیچ، تمام عمرشان بر فناست. دوست نداریم وقت با ارزشمان را برای کسی تلف کنیم که از علایقمان سر در نمی‌آورد. دیگران را به علاقه‌مندیمان دعوت می‌کنیم تنها به این خاطر که دوست داریم درباره‌ی آن با کسی حرف بزنیم و اگر ذره‌ای بی‌میلی‌اش آشکار شود او را با لبخندی وارد لیست سیاهمان می‌کنیم. با این حال جامعه را می‌بینیم، درباره‌ی آن نظر می‌دهیم، می‌خواهیم روی آن تأثیر بگذاریم و سرنوشت آن برایمان مهم است.

ما مثل آدمای دیگه احساسی قوی داریم، اما برای اینکه قادر به بیان اون نیستیم دیگران ما رو آدم‌هایی بی احساس می‌بینن.

دنیای ما صفر و یکی است. یا یک چیز را دوست داریم یا از آن متنفریم. یا احساساتمان را نمی‌توانیم بیان کنم یا گاهی اوقات آنها را بی‌پرده به زبان می‌آوریم که در هر دو حالت همه چیز را خراب می‌کند. برای همین هرکس ما را یک طور می‌بیند یا روی صفرمان را دیده یا روی یکمان را. یا ما را بی‌احساس می‌داند یا ما را به کنترل نکردن احساساتمان محکوم می‌کند.

ما مثل هر موجود زنده‌ی دیگه از تنهایی بی‌زاریم، اما از اذیت دیگران هم بی‌زاریم، کسی که ما رو درک نکنه،‌ اگر کنار ما باشه، اذیت می‌شه!

وسایل دیجیتالی (یا چیزهای دیگر) بهترین دوست ما است. آنها ما را می‌فهمند. ما هم آنها را می‌فهمیم. این همان چیزی است که می‌خواهیم. همه چیز دارد و همه چیز را می‌فهمد و بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند همه را در اختیارمان می‌گذارد، همه جا همراهمان است و در تمام احساساتمان شریک می‌شود. اما ما ربات نیستیم گاهی اوقات کنار خانواده‌ بودن تنها چیزی است که آراممان می‌کند.

…  بحث‌هایی که در اطرافمون اتفاق میوفته و کلماتی که توش رد و بدل می‌شه، خارج از دایره‌ی کلمات و لغات ما هست، ما وارد بحث نمی‌شیم، چون اگه وارد شیم، حرفی برای گفتن نداریم.

دوست نداریم بیهوده حرف بزنیم. به سختی احوال پرسی می‌کنیم و معمولا اگر با کسی کار واجبی نداشته باشیم سمت او نمی‌رویم. دوست داریم حرف زدنمان نتیجه داشته باشد حتی گاهی اوقات با اینکه جواب یک مشکل را می‌دانیم اما چون حس می‌کنیم طرف حرفمان را قبول نمی‌کند و حرف زدنمان نتیجه‌ای ندارد آن را نمی‌گوییم.

ما گیک هستیم، دوست نداریم عوض شویم اما اگر زندگی مجبورمان کند می‌توانیم مدتی علاقه‌مندی هایمان را کنار بگذارم اما باز هم هیچ وقت بی‌خیالش نمی‌شویم!