استعدادهای گم شده در اقبال

چند وقت پیش بالاخره شماره دومین فردی که باید برای ماهنامه سلام دنیا با او مصاحبه می‌کردم به دستم رسید. […] جایش خیلی پرت و دور بود. از این‌جا به بعد را می‌توانید در گزارش بخوانید اما حرف اصلی‌ام چیز دیگری است.

هنگام صحبت کردن بارها از حرف‌هایش شوکه شدم. ماجراهایش همان قصه‌های عادی‌ای بود که تا به حال برای همه ما پیش آمده اما انتظار شنیدن‌اش را از زبان کسی که به قول خودش «زیر دیپلم است» نداشتم. با هر حرفش مرا به وجد می‌آورد. لبخندِ بی‌اختیارِ رویِ لبانم محو نمی‌شد. کوشش‌اش، سماجتش، کنجکاویش، فکر آزادش، میلش به تجربه تازگی‌ها و نترسیدن از تغییر همه صفت‌هایی شایسته احترام بودند. هرچه پیش می‌رفتیم من بیشتر از خودم می‌پرسیدم چرا چنین کسی با چنین روحیه و سخت کوشی اینجاست و کارش طراحی برچسب‌های تقلبی خودرو است. وقتی پرسیدم که چرا برای دریافت مدرک و یا استخدام در شرکتی اقدام نکرده، با این دید که در شرکت‌ها پول کم می‌دهند و اینجا به خوبی پول در می‌آورد خودش را آرام کرده بود. اما در حین مصاحبه بارها با افسوس گفت که اگر راهنمای خوبی داشت که او را از دانشگاه نمی‌ترساند او هیچ وقت اول دبیرستان درس را رها نمی‌کرد و الان اوضاعش خیلی بهتر بود.

majidBlog

چنین آدم‌هایی در جامعه ما زیاد هستند. کسانی که ذاتاً با استعدادند اما از روی بد اقبالی در خانواده، اتفاقات اطرافشان و تصمیمات اشتباه دیگران گم می‌شوند و همین یک تصمیم مسیر زندگی‌شان را تغییر می‌دهد. تعجب نکنید اگر روزی کارگر ساختمانی را دیدید که به معماری علاقه دارد و رؤیای روز و شبش جمع کردن تصاویر بناهای زیباست. تعجب نکنید اگر با تمام اصول معماری آشنا بود اما به خاطر جایگاهش در حین کار نمی‌توانست اندکی ابراز عقیده کند. دیدن چنین انسان‌هایی بعید نیست پس مثل من از دیدن آدم‌های با استعدادی که استعدادشان به خاطر شانس زندانی شده تعجب نکنید.

جشنواره لینوکس امیرکبیر: دو روز تزریق پنگوئن

هجدهم و نوزدهم اردیبهشت ماه امسال نیز مانند سال‌های گذشته دانشگاه امیرکبیر میزبان یکی از جدی‌ترین گردهمایی‌های لینوکسی بود. جشنواره لینوکس امیرکبیر که نمی‌دانم چرا، اما مثل خیلی از ادا و اطوارهای دیگر این ممکلت، پیش وند «ملی» را با خود یدک می‌کشید در حالی که راه خیلی درازی برای رسیدن به چنین جایگاهی دارد. در این دو روز قرار بود که در دو سطح مبتدی و پیشرفته افراد با لینوکس و ابزارهای گنو/لینوکس آشنا شوند.

خود خود لینوکس

جشنواره لینوکس امیرکبیر
جشنواره لینوکس امیرکبیر

راس ساعت ۹:۲۰ مراسم با بیست دقیقه تاخیر شروع شد و بعد از تشریفات همیشگی، بهادر بخشی استادیار دانشگاه امیرکبیر ارائه خود درباره تاریخچه لینوکس را شروع کرد. ارائه کاملی که جزئیات کمتر شنیده‌ شده‌ای را درباره پیدایش این سیستم عامل دوست داشتنی برای ما بازگو کرد و باعث شد چیزهای جدیدی درباره تولد این سیستم عامل و سیستم‌عامل‌های دیگر یاد بگیریم. به عقیده ایشان :«اگر قصد ادامه تحصیل در مقطع دکترای کامپیوتر را دارید حتما باید لینوکس بلد باشید.» آن لحظه این را در ذهنم مقایسه کردم با اینکه مدتها پیش یکی از دانشجوهای دکترای هوش مصنوعی‌ دانشگاه شاهرود از نصب سیستم عامل ویندوز عاجز بود و با خودم گفتم: البته که ظاهرا تعریف دکتر در این کشور چیز دیگری است!

بعد از این معرفی کوتاه شرکت کنندگان دو دسته شدند، عده‌ای به کارگاه‌های تخصصی رفتند و عده‌ای به کارگاه مبتدی تا با توزیع اوبونتو و نحوه نصب آن آشنا شوند. در بخش تخصصی که کرنل نام داشت و من هم در آن بودم باز هم بهادر بخشی مجلس را در دست داشت.  در این کارگاه اول مفاهیم ابتدایی سیستم‌عامل و فایل سیستم‌ها توضیح داده شد سپس نحوه کار با فرآیندها، انواع آنها و مانیتور کردن‌شان بررسی شد. حرف‌های خوبی زده شد و ابزارهای جالبی معرفی شد که خیلی هم تخصصی نبودند و با سطح دانش متوسط من قابل فهم بودند. بعد از آن به بررسی این پرداختیم که واقعا هسته چگونه با سخت افزار ارتباط برقرار می‌کند و چگونه یک داده از سخت افزار را گرفته و پردازش می‌کند. لاگ‌های هسته را بررسی کردیم و اینکه با چه ابزاری می‌توانیم اتفاقات بین سخت‌افزار، درایور ها و هسته را زیر نظر بگیریم. سورس یک نسخه از هسته را برداشته، بازش کردیم و سعی کردیم با بررسی فایل‌های درون آن تا حدودی از ساز و کارش سر در بیاوریم. بررسی کردیم که ماژول‌ها چه ارتباطی با هسته دارند و چگونه وقتی ماژول‌ها روی هارد دیسک است و هنوز ماژول هارد دیسک اجرا نشده می‌توانیم سیستم را بالا بیاوریم و تقش initrd در این میان چیست.

در نهایت هم تصمیم گرفتیم کمی هم دست به خاک ببریم. وقت تنظیم و کامپایل هسته بود، بنابراین با استفاده از کانفیگی که روی دستگاه‌مان وجود داشت متن هسته را کامپایل کردیم و سپس ماژول‌ها را نصب کردیم. تمام این کارها با توضیحات و جزئيات دیگر تمام زمان روز اول را به خود اختصاص داد و از ساعت یازده صبح تا شش عصر سعی شد که با هسته لینوکس بیشتر آشنا شویم.
هرچند وقتی به خانه رسیدم و لپ تاپم را باز کردم هنوز در حال کامپایل هسته بود. این کار آنقدر طول کشید که در نهایت با یک کنترل سی عطایش را به لقایش بخشیدم.

خستگی

روز دوم یعنی جمعه، در حالی که هنوز خستگی پنج شنبه در بدنم باقی مانده بود به سختی از خانه بیرون آمدم و راهی دانشگاه شدم. امروز قرار بود در بخش تخصصی دو کارگاه شبکه و امنیت برگزار شود و در سطح مبتدی (که حالا به متوسط رسیده بود) آموزش‌های سیستم‌عامل و نحوه کار با خط فرمان ادامه پیدا کند.

در این بخش، اول مفاهیم شبکه توضیح داده شد و سپس چندین ابزار پایه مانند route, traceroute , … معرفی شد و بعد کمی از ابزار برنامه نویسی scapy گفته شد و من دائم حسرت می‌خوردم که چرا موقع درس دادن این چیزها را به ما نگفتند که ما بفهمیم پشت این همه تئوری چه خوابیده است. بعد هم سعی کردیم که یک سرور DNS راه اندازی کنیم.

نمی‌دانم از خستگی مفرط من بود یا کیفیت پایین کارگاه امنیت. اما هر چه بود کارگاه هک و امنیت قابل مقایسه با برنامه‌های پیش نبود. اول کمی از تنظیمات فایروال گفتند بعد سعی کردند بین دو کامپیوتر SSH برقرار کنند که نشد و آخر هم با هک همیشگی و بی‌نمک رمز وایرلس WEP همه چیز تمام شد. هرچند ابزارهای جالبی از توزیع کالی برای نفوذ به سیستم معرفی شد که کمی از بی خاصیتی این چند ساعت کم کرد.

آخر همه این‌ها هم باید از دانشکده و انجمن فعال کامپیوتر و فناوری اطلاعات امیرکبیر تشکر کرد که حداقل کمی به فکر چنین رویدادهایی است و تا کنون شش سال است که جشنواره لینوکس  برگزار کرده.

بین خودمان بماند اما آخرش آن‌قدر خسته بودم که تصمیم گرفتم دیگر نه در کارگاه ده ساعته‌ای شرکت کنم نه خودم چنین برنامه‌های فشرده‌ای را برگزار کنم. شاید به جای اینکه هر سال دو روز این چنین فشرده کارگاه‌هایی برگزار شود بهتر بود که در طول سال آهسته و پیوسته این پنگوئن دوست‌داشتنی را به دیگران معرفی کنیم.

نامربوط: بخش خنده دار قضیه هم اینجا بود که هیچ کدام از اساتید گرامی از لینوکس استفاده نمی‌کردند. همه بدون استثنا، اسلاید‌ها را روی ویندوز نشان می‌دادند و لینوکس را به صورت مجازی بالا آورده بودند!

وبگاه جشنواره

بخوانید:

روز آزادی نرم‌افزار ، در حسرت یک همایش واقعی

گنو لینوکس را دوست دارم چون آموخت از تغییر نترسم

 

کنفرانس فردای شکست: آن روز به شکست‌ها خندیدند

اسمش را گذاشته بودند فردای شکست. اینکه اگر روزی از خواب بلند شوی و ببینی آن چه مدت‌ها دنبالش می‌دویدی دیگر راه دویدن ندارد چه می‌کنی؟ اگر بخواهی بدون فکر پاسخ بدهی می‌گویی «باز هم تلاش می‌کنم» اما واقعا به این سادگی‌ها نیست. رسیدن به بن بست و نگاه به پشت سر و دیدن راهی که آمده بودی زجر آور است و تا خودت را کاملا در آن شرایط قرار ندهی نمی‌توانی بی‌پروا چنین اظهار نظر کنی!

کنفرانس را فرزانه خرقانی مدیر مسئول روزنامه جهان اقتصاد آغاز کرد. صحبت‌هایش بسیار کلی بود بیشتر شبیه کلاس‌های معارف و اخلاق شده بود به قول یکی باید داستان تعریف می‌کرد که خوب نتوانست این کار را بکند. کمی درباره الهیات و توکل بعد از شکست و غیره صحبت کرد و در نهایت بحث به محدودیت‌های روزنامه نگاری در ایران کشید. روزهای آشنایی را یادآوری کرد که روزنامه‌ها را در صبح انتشار، زیر چاپ سانسور می‌کردند و فردا روزنامه گله به گله سفید بیرون می‌آمد. فرزانه خرقانی به ما قبولاند که با شرایط جامعه و کشور کنار بیاییم و آن را عامل شکست خود ندانیم. ناله کردن از دیگران فقط باعث می‌شود در جای خود درجا بزنیم و هیچ چیز به خوبی پیش نرود.

فردای شکست باز هم شکست است

دومین سخنرانی را رضا بهرامی نژاد ارائه داد. یک ارائه عالی، بی نقص و پر انرژی. اگر با او و پروژه‌اش آشنا نیستید این مطلب را بخوانید. چند روز قبل ویدئوی مراسم تدایکس اش را دیده بودم و واقعا عاشق اهداف و طرز فکرش شدم. عاشق آن «نه» بزرگی شدم که به زندگی عادی و به روزمرگی‌اش گفت. همان «نه» که هیچ کس، هیچ‌کس جرات گفتنش را ندارد و همه می‌ترسند به زندگی خوب و نرمالشان نه بگویند، من هم می‌ترسم بروم دنبال آن چیز غیر عادی که در رویاهای کودکی دنبالش بودم.

کنفرانس فردای شکست
عکس از صفحه فیس‌بوک

رضا بهرامی نژاد در یکی از پروژه های کلاس پرنده تصمیم به ایجاد یک کمپین اجتماعی می گیرد برای آدم هایی که هنوز اسباب بازی هایشان را دوست دارند. او ساعت ها برای این پروژه وقت صرف می کنند آن را در شبکه های اجتماعی به بحث می گذارد، از مردم می خواهد بگویند که هنوز دوست دارند اسباب بازی داشته باشند؟ و دیگران از آن استقبال می کنند حتی عکس ها و داستان ها و حتی اسباب بازی های خود را برای پروژه می فرستند، رضا برای این پروژه برنامه تجاری می ریزد، موسسات آن را دوست دارند و به آن روی خوش نشان می دهند. ویدئوهایی که نشان داد بر روی لب همه لبخند نشاند. آدم‌هایی را نشان داد که هر کدام یک اسباب بازی در دست گرفته بودند و چهره‌شان خبر از این می‌داد که درونشان هنوز عشقی کودکانه در جریان است. پروژه فوق‌العاده بود، جالب و دوست داشتنی.

رضا بهرامی یک ساعت درباره این پروژه و موفقیت هایش و استقبال مردم صحبت کرد بعد سکوتی طولانی حکم فرما شد و ناگهان گفت: «این پروژه عالی بود اما شکست خورد… نتوانستم بفروشم اش»

رضا یک ساعت درباره پروژه ای که ماه ها رویش کار کرده بود صحبت کرد و آخر همه را با این یک جمله در شوک فرو برد. از دورانی گفت که دیگر هیچ امیدی نداشت، هیچ ایده ای به ذهنش نمی رسید و خودش را باخته بود. به بچه اش فکر کرد که چطور دارد با خوشی های خود زندگی او را خراب می کند. به این فکر کرد که برای این بچه چه کار کرد و همین باعث شد در اوج ناامیدی تصمیم به شروع پروژه ای جدید بگیرد. هوای آلوده دلیلی می شود تا خود را در برابر فرزند خودش و فرزندان دیگر مسئول بداند و برنامه هوادار کوچک را راه بیندازد. این پروژه نظر سازمان محیط زیست را جلب می کند و افراد زیادی از هنرمندان و فعالان محیط زیست در برنامه های آن شرکت می کنند. ویدئوی ساختن شمای کوه دماوند با هزاران ماشین آبی و سفید بر فراز برج میلاد را که نشان می داد همه به افتخارش دست زدند و حتی عده‌ای ناخودآگاه از جا برخواستند. رضا سعی کرد مردم را تشویق کند که یک روز با وسیله عمومی به امورات خود رسیدگی کنند. با پوسترها و طرح‌های جذاب نکات کوچک اما کاربردی را به مردم گوش زد می‌کرد. به آنها آموزش می‌داد که در این هوای آلوده با چه تغذیه‌ای از خود مراقبت کنند.

به اعتقاد رضا « فردای شکست باز هم شکست است چه کسی تضمین می‌کند فردای شکست به پیروزی برسیم». آدم باید دل سلسله شکست‌ها را داشته باشد اگر بدانی بعد از هر شکست هم باز هم ممکن است شکست بخوری دیگر به این راحتی‌ها از میدان کنار نمی‌کشی. شکست شکست و باز هم شکست 🙂

خود بلعیده شدن

سومین ارائه مربوط به سلطان حسین فتاحی موسس و مدیرعامل گروه صنعتی امرسان بود. من از امرسان تنها یک چیز در خاطر دارم و آن شعار عجیب «زیبا، جا دار، مطمئن» است که بارها مایه دست انداختن و ساختن لطیفه‌های مختلف شد و بالاخره این اواخر ظاهرا کسی در این شرکت به خودش آمد و شعار قابل تحمل‌تر «زیبا، پیشرو، مطمئن» را جایگزین قبلی کرد و همین خبر از شروع تغییرات در این سازمان سنتی داد.

از نظر من امرسان هیچ وقت یک برند «خوب» در زمینه کاری‌اش نبود و اگر از ده سال گذشته تا الان وضعیت آن را نگاه کنید هیچ پیشرفتی را جز در زیاد شدن تولید به چشم نمی‌بینید.

فردای شکست
عکس از صفحه فیس‌بوک

مدیر عامل امرسان گفت که چطور شرکت اش در برهه‌ای سوددهی اش را از دست داد و وقتی سه تیم کارشناسی را مسئول یافتن مشکل کردند هر سه به اتفاق گفتند «همه جای سازمان اشکال دارد». وقتی شروع به عارضه یابی کردند فهمیدند که بیش از حد روی جوان ها حساب باز کردند، به قول خودش شرکت پر شده بود از دانشجوهای شریف که با ایده‌ها و تئوری‌های روی کاغذ زیبا و در عمل نا کارآمد خود جلوی حرکت سازمان را گرفته بودند. فاصله برنامه ریزی تا اجرا بسیار زیاد شده بود «همه می‌شستند، برنامه ریزی می‌کردیم اما هیچ کدام اجرا نمی‌شد» کارمندان میل به تحول نداشتند و هر روز همه چیز مثل همیشه عادی می‌گذشت. غرور و خود بزرگ بینی روی حسین فتاحی و مدیران ارشد سایه انداخته بود همه گمان می‌کردند دیگر شرکتی از نظر تعداد تولید روی دستشان بلند نمی‌شود. امرسان به سمت تجمل گرایی پیش رفته بود: «یک ساختمان چهار طبقه گرفته بودیم خودم هم رفته بودم طبقه چهارم هرکس که می‌خواست من را ببیند باید از چندین مرحله گذر می‌کرد». کل نگر نبودن مدیران ارشد و دید بلند نداشتن به تصمیمات در کنار یک سیستم ناکارآمد اتوماسیون همه و همه سازمان را به سمت مرگ پیش برده بود.

امرسان آن قدر بزرگ شد، آن قدر بزرگ شد که دیگر مدیرعامل در درون ساختار سازمانی اش گم شد. از روزهایی گفت که دیگر کسی از دستوراتش پیروی نمی کرد و هرکس برای خودش یک مدیر شده بود. آن قدر نقش ها زیاد شده بودند و سازمان آن قدر از نیروی انسانی بی فایده پر شده بود که همه جلوی کار را می‌گرفتند. هیچ چیز بدتر از این نیست که مدیر قدرت‌اش را از دست بدهد چنین سازمانی دیگر از کنترل خارج می‌شود و حسین فتاحی بالاخره یک روز اهرم ترمز را کشید. نیروهای ناکارآمد را بیرون کرد و مدیریت را دوباره در دست گرفت تا امرسان را برای یک پروانگی آماده کند. حسین فتاحی به ما تغییر و پویایی را یادآوری کرد. اینکه اگر تغییر نکنیم به غولی از پیش‌فرض‌ها تبدیل ‌می‌شویم که آخر سر روزی خودمان توسط خودمان بلعیده می‌شویم.

بعد از یک استراحت کوتاه نوبت به صحبت‌های شاهین طبری موسس شرکت نرم‌افزاری چارگون رسید. این بار اما صحبت از شرکت و شکست‌های سازمانی نشد. شاهین ترجیح داد بعد دیگری از زندگی‌اش را برای ما تعریف کند. او در برهه‌ای از زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد دنبال هیجان و ورزش برود برای همین هم به صورت جدی حرفه پینت‌بال را دنبال می‌کند. بعد از مدتی وارد تیم ملی کشور می‌شود و سخت برای موفقیت در آن تیم تلاش می‌کند و در مسابقات آسیایی می‌درخشند. تا اینکه سال بعد در حادثه‌ای پایش می‌شکند و به ناچار از پینت‌بال و هر کار سنگین دیگری منع می‌شود. حالا او مانده و اوایل جوانی و یک پای ناقص و هزاران آرزوی نرسیده. اینجا لحظه شکست است. تیم نمی‌گذارد روحیه‌اش را از دست دهد و او را با پای شکسته به مسابقات آسیایی می‌برد. در مسابقات هیچ نقشی ندارد. تنها به بچه‌ها امید می‌دهد و تیم هم دوست ندارد که او را با آن پای شکسته و با باخت راهی خانه کند به همین بهانه هم که شده یک نفس تمام مسابقات را می‌جنگند. بالاخره این بار هم با سختی مسابقات را می‌برند و قهرمان آسیا می‌شوند. اما برای شاهین یک چیز باقی می‌ماند و آن همین روحیه تیمی و حمایت است. همین انگیزه‌ای می‌شود چندین جلسه فیزیوتراپی و سخت کوشی دوباره به شرایط ایده‌‌آلش برگردد و کنار تیم بازی کند.

صحبت بعدی درباره روان شناسی شکست بود. میررضا جعفری نیا روانشناس و موسس کلینیک نوین درباره این سخن گفت که شکست چه حالت روانی‌ای است و وقتی شکست می‌خوریم چه احساساتی به سراغ ما می‌آید. دروغ چرا! جدا از اینکه از روان شناسی و تعاریف قالب‌بندی شده آن که صرفا یک سری ایده است، خوشم نمی‌آید اینجا نا چار شدم برای کاری سالن را ترک کنم.

و آخرین سخنرانی هم توسط محمدرضا شعبانعلی استاد مذاکره انجام شد. باورم نمی‌شد همچین آدمی روی زمین وجود داشته باشد که این‌قدر راحت تمام شکست‌هایش را به سخره بگیرد و به آنها بخندد. او بعد از هر شکست را شکست دیگری می‌دانست و معتقد بود که همه چیز همین شکست است و نباید به امید موفقیت از آنها عبور کرد بلکه باید از همان لذت برد. فکر نمی‌کردم آدمی باشد این‌قدر راحت درباره جدا شدن از همسرش و شکست‌های زندگی‌اش صحبت کند و آخر سر هم بگوید:«خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش، بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر»

عکس‌های بیشتر

هفتمین شماره‌ ماهنامه پیوست و چند کلمه‌ی دیگر

هفتمین شماره‌ ماهنامه پیوست منتشر شد. ماهنامه‌ای که بی‌تردید بدون اینکه بخواهم طرفداری بی‌مورد کنم تنها نشریه‌ای است که آی‌تی را به معنای واقعی معرفی می‌کند. در حقیقت رشته‌ی مهندسی فناوری اطلاعات و  در کل علم فاوا مفهومی است که بیش از اینکه درگیر مسائل فنی شود از زاویه‌ی مدیریتی و یافتن راه‌حل به قضایا نگاه می‌کند. مثالی هست که می‌گوید مهندسان کامپیوتر مانند دارو ساز می‌مانند و مهندسان آی‌تی قرار است نقش پزشک را بازی کنند یعنی قرار است تشخیص دهند که چه موقع از کدام فناوری استفاده کنیم. رشته‌ی آی‌تی از این جهت به وجود آمد که فکری به حال پیشرفت‌های روز افزون صنعت رایانه کند و آنها را به بهترین شکل قابل استفاده کند و قرار نیست در مسائل فنی غرق شود. گرچه متاسفانه مجموعه علومی که به نام فناوری اطلاعات در دانشگاه تدریس می‌شوند به هیچ وجه این اصل را رعایت نمی‌کنند و بدون درک این موضوع مطالب بی‌فایده‌ای را یاد دانشجو می‌دهند.

در ادامه سه نوشته‌ای که برای شماره‌ی هفتم در تولیدشان نقش داشتم را به خلاصه معرفی می‌کنم. واضح و بدیهی است که اینها صرفا نظرات شخصی من درباره گفتگوها است و تحریریه‌ی پیوست هیچ مسئولیتی درباره‌ آنها ندارد. به این مانند که من بی‌اطلاع از جریان، نوشته‌ها را خوانده باشم و بخواهم درباره‌ی آنها نظر دهم. این شماره به زودی روی دکه‌ها قابل دسترسی است و نسخه‌ قابل دانلود آن مدتی بعد روی سایت پیوست قرار می‌گیرد.

IMG_8214070286145توانایی‌ در کنار طراحی دل‌نشین

بررسی تلفن همراه LG G2

شاید الحاق واژه‌ی «انقلاب» برای طراحی این گوشی کمی رادیکالانه باشد اما حقیقت این است که واقعا در این بازار بی‌خلاقیت همین حد تغییر هم می‌تواند انقلابی  در تلفن‌های همراه به حساب بیاید. این نوشته سعی دارد تا جدا از قدرت سخت‌افزاری و گفته‌های روی کاغذ،  محصول را از دید کاربردی بررسی کند، اینکه آیا با چنین هزینه‌ای می‌توان به عنوان یک دستیار هوشمند روی محصول جدید ال جی حساب باز کرد یا نه. پاسخ این سوال را می‌توانید در بخش جدید محصول ماه بخوانید.

IMG_57164023438474کارگر بود که مدیر شد

گفتگو با محمد حسین برخوردار

محمد حسین برخوردار کسی است که تمام مانیتور‌ها و تلویزیون‌های سامسونگ را با آن سطح تکنولوژی در کشور تولید می‌کند. شاید این ظاهری‌ترین سمتی باشد که می‌توانیم به او بدهیم او در حقیقت رياست هيئت مديره گروه واردكنندگان و نمايندگان شركت‌های خارجی، مدیر عامل وعضو هیئت مدیره شرکت سام الکترونیک، رئیس هیئت مدیره شرکت سام سرویس، رئیس هیئت مدیره انجمن صنفی تولید کنندگان لوازم صوتی وتصویری، مدیر عامل و عضو رئیس هیئت مدیره شرکت کارخانجات رادیو شهاب و چندین سمت ریز و درشت دیگر نیز دارد که شمردن همه‌ آنها کار سختی است.

برخوردار بر خلاف تعداد زیادی از مدیران این مملکت (مسلماً نه همه) که یک شبه بر صندلی ریاست تکیه زده‌اند پله‌های موفقیت را یکی یکی طی کرد. از دوران کودکی که در کرمانشاه به کسب و کار پدرش در واردات و توزیع کالا کمک می‌کرد تا بعد از آن که با خانواده به تهران آمد و تلاش کرد این بیزینس فامیلی را بیشتر گسترش دهد تا بعدترها که متوجه شد باید علمی بیاموزد و به خرج خانواده برای آموختن مهندسی الکترونیک به آلمان رفت و پس از آن با وجود آینده‌ درخشان در خارج، بدون ترس در بحبوحه جنگ به بازگشت تا برای کشورش کاری کند.
انرژی‌اش هنگام معرفی کار خانه مثال زدنی بود. با اینکه در دهه‌ی ششم زندگی‌اش به سر می‌برد اما مسیر بین سوله‌ها را آنقدر سریع می‌رفت که ما با وجود تلاشمان باز هم به او نمی‌رسیدیم. با خوش رویی با عکاسمان راه می‌آمد و گاهی حتی خط تولید برای چند لحظه می‌ایستاد.

جالب بود که با آن فرآیند بلند تولید، خط را کاملاً می‌شناخت و حتی گاهی می‌دانست هر دستگاهی چه کار می‌کند و الان در چه جهتی حرکت می‌کند. گاهی حتی جای کارگران می‌نشست و کار آن‌ها را چه پیچ کردن بود چه سوار کردن خازن و مقاومت به خوبی انجام می‌داد. همین به ما می‌گفت که دلیل موفقیت شرکت شروع از کارگری و آشنایی نزدیک او با کار است. وقتی عکاس می‌خواست برای ژست عکس بعدی دستش را درون جیبش کند گفت:«این مال آدم‌های بی‌کار است. کسی که دستش را درون جیبش می‌کند بی‌کار است یک آدم موفق دستش همواره به چیزی بند است و دارد کاری انجام می‌دهد»
دفتر برخوردار در طبقه‌ی بالایی خط تولید قرار داشت. روی تمام دیوار ورودی تلویزون‌های سامسونگ نصب کرده‌ بودند که در هر کدام هم همان تصاویر تبلیغاتی مناظر در حال پخش بود. دیوار کنار آن هم سرتاسر از مانیتورهای خاموشی پر شده بود. تلویزیون‌ها و مانیتورهایی که مانند لوح افتخار بر دیوار نصب شده‌ بودند که واقعاً هم با کیفیت بی‌رقیبشان یک افتخار برای یک تولید کننده هستند. در این گزارش می‌فهمید که چگونه برای رسیدن به پله‌های بالا باید از پله‌های پایین عبور کرد.

IMG_57156667131320نتیجه موقعیت شناسی

شرکت پورتال ساز سیگما چگونه شکل گرفت

سیگما شرکتی است که نرم‌افزار پورتال ساز می‌فروشد و پشتیبانی می‌کند. یعنی یک سازمان به جای اینکه خودش دست به طراحی پورتال بزند و برای به روز رسانی آن هزار مکافات ببیند،  به این شرکت مراجعه می‌کند و تمام کار را به آنها می‌سپارد. این کار برای این انجام می‌شود که یک آدم غیر فنی هم بتواند محتوای سایت را به روز رسانی کند.

تا اینجا همه چیز عادی است اما چیزی که این شرکت را از دیگران متفاوت می‌سازد مشتریانی است که  دارد. سایت ریاست جمهوری، چندین وزارت‌خانه، ایرانسل، آستان قدس و چندین شرکت بزرگ دیگر از مشتریان این شرکت هستند. اینکه این شرکت چگونه به چنین جایگاهی رسیده سوالی است که در گزارش این شماره می‌توانید تا حدودی به آن پی ببرید. اما از دید من تنها دلیل این موفقیت این بوده که موسس آن در شرایط دیده شدن قرار گرفته. یعنی با موقعیتی که به دست آورده خود را مطرح کرده و پس از آن با ارائه خدمات مناسب این جایگاه به دست آمده را به خوبی حفظ کرده. اما اگر موسس شرکت در آن روزهای آغازین، اتفاقی رئیس شورای عالی اطلاع رسانی را نمی‌دید باز هم چنین شرکتی شکل می‌گرفت؟

امیر وهوشی: از استارتاپ بیپ‌تیونز تا دیجی‌کالا و کافه‌بازار

به روز رسانی اسفند ۹۳:  دیگر کمتر کسی است که نداند امین رضا وهوش اصفهانی (یا به اصرار خودش امیر وهوشی) چه نقش موثری در استارت‌آپ‌های مطرح آی‌تی دارد و با سرمایه گذاری و راهنمایی‌هایش چقدر در پیشرفت آن‌ها موثر بوده. دیگر امیر وهوشی فقط بیپ و شرکت رهنما نیست، کافه بازار و هدفون و دیجی‌کالا و تعداد زیادی از استارت‌آپ‌های دیگر زیر دستان او جان گرفتند.

بیپ شرکت تامین کننده‌ی محتوایی است که بسیاری از سرویس‌های پیامک ایرانسل را عرضه می‌کند. این نوشته خلاصه و پیش نویس متن گزارشی است که همراه آرش برهمند از شرکت بیپ انجام شد. این نوشته صرفا برای آشنا شدن با فضای گفتگوست اما حاوی اطلاعات باارزشی از نحوه‌ی مدیریت یک شرکت آی‌تی است. می‌توانید نسخه‌ی ویرایش شده و کامل این گزارش را همراه عکس‌های شرکت در شماره‌ی ششم ماهنامه پیوست مطالعه کنید.

امیر وهوشی

به خواندن “امیر وهوشی: از استارتاپ بیپ‌تیونز تا دیجی‌کالا و کافه‌بازار” ادامه دهید